. به دقت بخونید .

★☆★ஜ═════ஜ۩۩ஜ═════ஜ★☆★ஜ═════ஜ۩۩ஜ═════ஜ★☆★


یکی از مکالمات خداوند و حضرت موسی ( ع )

هر گاه بنده ای مرا بخواند انچنان به سخنان

او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او

ندارم اما شگفتا بنده ام همه را چنان میخواند

که گویی همه خدای او هستند جز من ..... !


★☆★ஜ═════ஜ۩۩ஜ═════ஜ★☆★ஜ═════ஜ۩۩ஜ═════ஜ★☆★


.التماس دعا .


**سلام و عرض ادب داریم خدمت همه شما دوستان و عزیزان.محرم این سال هم از راه رسید و کم کم داریم نزدیک میشیم به روزهای تاسوعا و عاشورای حسینی از همه شما دوستان عزیز التماس دعا داریم .**


فوری فوری

بیا از دیده و دل کن نگاهی

به رخسار دل هر بی پناهی

نسوزد هر دلی بر جان زاری

مگر آن دل که دارد سوز و آهی

به من یکم هوا بده

پرده یکم :

چند وقتی بود که تو محفل های عارفانه ، عاشقانه ، حکیمانه ، و هر جمع خوبی که من بصورت یک تک  گل انحصاری در آن شرکت داشتم شنیده میشد ، یا گفته می شد یا فرمایش می فرمودم که ، پدر من ، خواهر من ، برادر من ، دوست من ، همسایه من ، سرتون رو درد نیارم همه دور و اطرافیای من ، رفتارها و کردارها کارها و گفتنی ها انجام دادنی ها و همه و همه افعال انجام دادنیتون فرق کرده . همتون بالای سرتون یه شبح سیاهی داره باهاتون راه میره که هی به من نازنین داره نیشخنددی همراه با تلخند ، رگبار بار بهم پرتاب می کنه .

پرده دوم :

تو یه مطلب خوندم که نوشته بود دودی که از اگزوزهای اتومبیلها بیرون میاد مهمترین تاثیرش رو رفتار افراد هست .

پرده سوم :

خواهر زاده بهتر از جانم صددرصد برای اعلان از وضع تعطیلی و پزدادن به ما که از مادر محبوبشان شنیده که دوران مدرسه مان که اگر سنگ هم از آسمان می بارید تعطیلی بی تعطیلی بود ، به حتم با اختراع بل جان ( گراهام بل خودمون رو میگم ) مشت محکمی به دهان وزیران آموزش و پرورش زمان ما به همراه وزیر محیط زیست و..... که چه حالی میدادند و از اینگونه کارها برای ما نمی کردند و الی آخر .

پرده چهارم :

چرا اینقدر تولید و واردتات ماشین ....

پرده پنجم :

کاش زمین همیشه پاک بود .

پرده ششم :

هوای تهران بیش از حد ناپاک و نامرد شده است .

پرده هفتم :

چهارشنبه و پنجشنبه تعطیل شد .

پرده هشتم :

ما شغل آزاد ها هم به هیچ وجه نفس نمی کشیم و اگر بکشیم اکسیژن لازم نداریم (فقط دولتی ها تعطیل شدند .)

.

.

.

پرده آخر :

داریم از بی اکسیژنی می میریم .

★  حرف ★  دلم  ★

خدایا به حق شاه مردان علی / مرا محتاج نامردان مگردان



هر موقع دلت احساس غریبانه ای کرد

پنجره ای از مهرو وفا  به روی قلب بسته ات  بگشا

تا این کلبه کوچک که مملو از عشق و سخاوت است

پژمرده نشودوازهجوم پائیز زرد که همه جا را دلتنگ

 و نا امید می سازد نمیرد.



دوستي

     آري

         باري ديگر

                نشستم خيره به آفاق

منتظر تبديل تمام سراب‌ها به دريا

چشم در راه رسيدن تمام غبارهاي بي سوار


كنون با قلبي منجمد

                         به تمام سايه وهم هايم فكر ميكنم

و در آغوش گرمش

                   دستان مهربانش

                                    برايش باز ميگويم

از تمام گره هاي ناگفته بغضم...

کمک

جمعه بعد از تفریح کامل داشتیم خیابونارو متر میکردیم(همراه با دوستم) یک آن چشمم افتاد به سازمان اهدای خون

چند روز قبل از این موضوع داشتم به این فکر میکردم که چطوری باید اقدام کرد برای اهدای خون.

وقتی چشمم به این سازمان افتاد رفتم تو فکر برای اینکه اقدام کنم برای اهدای خون

چون هستند افرادی که واقعا محتاج این خون اهدایی ما هستند.

بعد خدارو شکر کردم برای سلامتی که بهم داده ولی از این سلامتیم هیچجوره استفاده نمیکنم

منو ببخش

بعد به این نتیجه رسیدم که ما با اهدای خون به سلامتی خودمونم کمک میکنیم.

من میخوام اقدام کنم شماهم اگه دوست دارید اقدام کنید چون شاید بتونیم به یه کودک یا جوون یا میانسال یا یه آدم پیر کمک کنیم.

داستان دیگران

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!
دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.
دو ونسزو می گوید: در این هفته، این
بهترین خبری است که شنیدم.

( سلام به همه بازدید کنندگان عزیز
این داستان زیبا هم که نمی دونم نویسنده اش کی هست و منبعش کجاست رو دوستی برایم ایمیل کرده بود که بقدری روح انسانیت در آن موج میزند که از طریق این پست شما را هم در خواندنش سهیم می کنم .
امیدوارم لذت ببرید . )

حكايت عجيبي ست...

من ز تو دور و

تو ز من بي اعتنا...

من زتو مشتاق و

تو زمن گريزان

و اين جاده هاي فراق!

كدامين كور راه هاي صبر ما را به هم ميرساند؟

كدامين نگاه دلتنگ، روشنايي كوچك ستارگان را بلعيده است؟

...

در كنار كوچك ستاره اي

به دور از هياهوي مركز كهكشان

ارام خواهم گرفت.

كه شايد از پس غبارهاي بين ستاره اي

يكبار ديگر

ببينمت...

خاطرات

چند روز پیش داشتم از جلوی مدرسه هام رد میشدم که صدای بچه ها منو برد به سمت خاطراتم.

دوران ابتدایی که خاطره ی چندانی نداشتم و فقط آرزوم رفتن به دوران راهنمایی بود.

دوران راهنمایی شیطنت به مراتب بیشتر از ابتدایی بود و بهترین سال تحصیلیم دوم راهنمایی بود

 که قشنگترین خاطرات بچگیم توش گنجونده شده بود.

دیگه وقت دبیرستان بود و ترس از ناظم و معلم و مدیر و....

دیگه اینجا خبری از مظلومیت و ساکتی دو دوره قبل نبود.

فقط عشق سر به سر گذاشتن معلم بود و تو حیاط جمع شدن و ناظم و مدیر رو اذیت کردن.

همیشه جز صف جلوی دفتر مدرسه بودم.

همه احساس میکردن من ساکت بودم و یک دفعه شیطون شدم و میخواستن نصیحت کنن که میدیدن گوشم بدهکار نبود.

گوشزد های پیاپی ناظم باعث شده بود که آرزوم ایندفعه رفتن به  پیش دانشگاهی باشه که نه نمره انظباط مهم بود و نه درس خوندن و ....

بعد از کلی خاطره مجبور شدیم با دوستای قدیمی و دوستای دوران ابتدایی خداحافظی کنیم و بریم پیش دانشگاهی.

جایی که میشه قشنگترین خاطرات رو از تک تک روزهاش بیرون کشید.

توی پیش به شخصیتی تبدیل شده بودم که صرفا برای شیطونی میاد مدرسه نه چیزه دیگه ای.

دیگه آرزوهام تموم شده بود.

هر کی ازم میپرسید  میخوای چی بخونی میگفتم امسال که هیچ سال بعد میزنم پشتش برای خوندن .

 

راننده صدا زد خانوم رسیدیم.وقتی چشامو بازکردم دیدم رسیدم دانشگاه و باید برم سر کلاس .

پس دوران شیرین ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی خیلی وقته تموم شده.

فقط دلخوش چند تا خاطره ایم.

آخرین مدل حالگیری!!!

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل شد. پس از دوماه ، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون: لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم . مرا ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست .

باعشق : روبرت

--------------------------------

دختر جوان رنجيـده خاطراز رفتار مرد ، از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد ، برادر ، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش ، در يک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند ، به اين مضمون: روبرت عزيز، مرا ببخش ، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم ، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جداکن و بقيه را به من برگردان.....

يه روزي

بعد يه روز كاري، با فكر خسته و تن كوفته توي راه برگشت به خونه نشستي توي ماشين، موسيقي كه از ضبط ماشين پخش ميشه نظرت رو جلب ميكنه... توي افكارت غرق ميشي و اروم با با تكونهاي ماشين تكون ميخوري و به نقطه اي گنگ اون بيرون خيره موندي...

موسيقي ياد كسي رو برات زنده ميكنه، تو رو با خودش ميبره يه جاي دور... جايي توي يه دشت سبز، بين شكوفه هاي بهار نارنج، هواي باروني، زير درخت بيد مجنون... توي باغ روياها براي خودت پرسه ميزني...

ولي وقتي موسيقي تموم ميشه، چيزي كه علاوه بر خستگي برات ميمونه يه حسرت از يه روياي دوره...

هنوز وقتش نشده...

دوست داشتن

سلام

برای آپ این هفته قرار بود که جوجوطلا آپ کنه یعنی یه طورایی نوبت ایشون بود اما بخاطر اینکه جایی بود و دسترسی به نت نداشت و باید یکی وبلاگ رو به روز کنه که در حال حاضر آسمون پرستاره  تو مسافرت تشریف دارند و تو مرخصی از وبلاگ هستند و اگر دقت کرده باشید چند وقتیه که جاش خالیه تو وبلاگ و موندیم من و آنشرلی که اس ام اس رو انداختیم سمت اون دوست جون دیگمون یعنی آنشرلی که ببینم می تونه آپ کنه یا نه که دیدم اس ام اس نداد یا طبق معمول اس ام اسا که خوب و به موقع نمیرسه بهم نرسیده خلاصه این هفته بخاطر کار زیاد و همینطور تو این چند روز هم به خاطر کم خوابی خیلی خسته بودم و زیاد منتظر جواب آنشرلی نموندم ( وقتی آنشرلی بخونه این قسمت رو من رو ببخشه ) و سریع اومدم آپ کنم و با اجازه بخوابم .

 یکی از مطالبی که می خواستم تو یه آپی که نوبت من باشه بر اساس این جمله که هم تو اس ام اس برام اومده بود و هم تو چندجا خونده بودم رو بگذارم که این نویت خیلی زود بهم رسید ، نمیدونم چی شد که اون نوشته رو برداشتم و فقط دو خطش رو اینجا گذاشتم باشه چون به نظرم این دو خط خودش بیان کننده مطالبی بود که من نوشته بودم . پس مطلب رو حذف کردم و جای اون این دو خط رو گذاشتم که بخونید .

شاد باشید همیشه و دلتون همیشه لبریز از بارش باران عشق.

چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن ، نه متانت دوست داشته نشدن. با اين حال ، مدام شعر عاشقانه ميخوانند .

آرزویم بهاریست بی غل و غش

دیروز در حینی که داشتم از خیابون کم عابر اما پر وسیله عبور می کردم یه حس غریبی بهو دست داد یه حسی که هرسال داره کمرنگ تر از سالهای قبل میشه ، حسی که همیشه برای اومدنش لحظه شماری می کردم تا که بیاد و برام مثل سال تحویل مقدس بود و هست اما دریغ کهحس جنب و جوشش ، حس خاطره انگیزش ، حس بودنش ، حس شاد شدن از اومدنش داره کمرنگ و کمرنگ تر میشه .

آه .....

تازه دارم میفهمم که چرا ماها ، منظورم اغلب غریب به اتفاق ما ایرانیها حس خاطره سازیمون یا همون زندگی کردن با خاطرات یا اسم باکلاسترش نوستالرژیکمون بدجوری بالاست . تازه می فهمم وقتی اون پیرمرد یا پیرزنی که وقتی چیزی ازمون میدید با چه حسرتی یه آهی از ته گلو می کشید و می گفت جوونی یادش بخیر .

آه ....

نه تعجب نکنید من پیر نشدم بلکه هنوز تا که هنوزه جوونم یا بهتر بگم نوجوونم ، یا نه بهتر اینه که به قول خواهر زاده هام که وقتی زنگ میزنند بهم میگن دایی بیا یه سی دی کارتون گرفتیم بیا با هم ببینیم یا وقتی میان خونمون یک سی دی انیمیشن با خودشون میارن که با من بشینند و کارتون ببینند و این جمله رو به مادرشون بگن که مامان این دایی الکی گندست ، اما خیلی قشنگ کارتون می بینه مثل بچه ها . رو این حسابه که میگم من هنوز بچم و از روی این نوشته فکر نکنید من پیر شدم البته به قول قدیمیا آدم باید دلش جوون باشه که خدارو شکر هیچی نداشته باشم یه دل جوون دارم که تلخندی به روی لبامه .

آه ...

می خوام فریاد بزنم خداجوون من اون حسارو میخوام ، من اون حسهای ناب پاییز رو می خوام که برگهای خزون زده درختا که به زیر پای عابرا از کوچیک و بزرگ گرفته تا اون گربه ای که برای یک تیکه آشغال این سطل و اون سطل می کنه رو با خرد شدن برگای زرد به خرچ و خوروچ بندازه .

آه پاییز ...

پاییز هفت رنگ ، پاییز خنکای عشق ، پاییز دلهای عاشق که به هیچ چشمداشتی جعبه مداد های رنگیت را به روی هر عاشقی گشودی . پاییز هفت رنگ .

آه ...

در گوشه گوشه آمدنت بویت را چه دلنشین از کنار حوض لجن گرفته حیاط قدیمی به نظاره می نشستم و چه عاشقانه دست گرم آتش اجاق کنار حیاط که بوی خوب زندگی را به تمام محیط تزریق می کرد مرا بر امواجش سوار می کرد و به رویاهای رنگین می سپرد . و چه عاشقانه ترانه باد را بر گونه های خیسم که تر شده بود از اشک شبنم های صبحگاهی زمزمه می کرد .

آه ...

پاییز شهرم شده بهاری در پشت فرمانهای زیبایی که حک شده در درونش مارک کمپانی یا شرکتی که خودرو تولید می کند و بخاری گرمش بواسطه بالا بودن شیشه اتومبیل شنیدن خش خش برگهای خوشرنگ پاییزی را بر همگان تلخ کرده است .

آه ...

چقدر سوسول شده ایم که با یک نسیم کوچک و خنک بهار پاییزی بی محابا بر سرعتمان می افزاییم برای گریختن از نوازشهای بهار پاییزی .

آه ...

کاش شهرداری کمی در این فصل کم کار شد ، کاش همه رفتگران باعشقش را به مرخصی ماهانه ی با حقوق می فرستاد تا به فضای بکر پاییز با حرکت دستانشان خدشه ای نزنند .

آه ...

پاییز بهار من . مقدمت مبارک .

نگاه تو

گردش افکار... پرسه رویاها...خیال سرگردان تو...

آینده مبهم... نفسهای حبس شده... چشمان منتظر...

هراس از دست دادن حتی خیالت... بی تابی نبودنهایت...

شکوه دل بی تابم... برق صداقت محبت چشمان تو... نگاه تو...

سکوت

روزای سخت نبودن با تو                               خلا امیدو تجربه کردم

داغ دلم که بی تو تازه میشد                            همنفسم شد سایه ی سردم

تورو میدیدم از اون ور قلبم                            که میخواستی سرسری ازم رد شی

آسمون بی تو خط خطی کردم                        چجوری میتونی انقدِ بد شی

سکوت قلبتو بشکن و برگرد                          نذار این فاصله بیشتر از این شه

نمیخوام مثل گذشته که رفتی                         دوباره آخر قصه همین شه

روزای سخت نبودن با تو                            دور نبودنتو خط کشیدم

تازه میفهمم اشتباهم این بود                          چهره ی عشقمو غلط کشیدم

عشق تو دار و ندار دلم بود                         اومدی دارو ندارمو بردی 

بیا سوکتتو بشکن و برگرد                           که هنوزم تو دل من  نمردی

سکوت قلبتو بشکن و برگرد                        نذار این فاصله بیشتر از این شه

نمیخوام مثل گذشته که رفتی                       دوباره آخر قصه همین شه

 

 

پ.ن:تازه میفهمم اشتباهم این بود                 چهره ی عشقمو غلط کشیدم

استعفا (حرف دل اغلب بزرگترها )

بدين وسيله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليتهاي يک کودک هشت ساله را قبول ميكنم..مي خواهم به يک ساندويچ فروشي بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
مي خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون مي توانم آن را بخورم!
مي خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.
مي خواهم درون يک چاله آب بازي کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
مي خواهم به گذشته برگردم، وقتي همه چيز ساده بود، وقتي داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهاي کودکانه را ياد مي گرفتم، وقتي نمي دانستم که چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم.
مي خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و
خوب هستند.
مي خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزي ممکن است و مي خواهم که از پيچيدگيهاي دنيا بي خبر باشم.
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم، نمي خواهم زندگي من پر شود از کوهي از مدارک اداري، خبرهاي ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ..
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به ...
اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباري و بقيه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم.

دروغ... دروغ مصلحتی؟

دروغ یعنی واقعیت رو جور دیگه گفتن یا حرف غیر واقعی رو برای مخفی کردن حقیقت گفتن یا یه عالمه تعریف دیگه مشابه این!! ولی دروغ دروغه!! مصلختی و غیر مصلحتی ندار که!! چرا ماینقدر خود توجیه کنی ميكنيم؟؟؟؟

مدتی هست دارم یه صداقت و دروغ فکر میکنم و جوابی پیدا نمیکنم!

به کدامین مصلحت چنین وقیحانه کفن صداقت دریده شد؟؟

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده.

راه دوری است و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

میکنم تنها از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدمها.

سایه ای از سر دیوار گذشت.

غمی افزود مرا بر غمها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است.

هردم این بانگ برآرم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که  به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است.

چگونه بودن

دل بستن یک طرف دل دادن یک طرف . دوست داشتن یکطرف چگونه ابراز کردنش هم یک طرف . تو مگه نمیگی دوسش داری ؟! خوب چرا بلد نیستی خیلی راحت عشق و دوست داشتنت رو بهش ابراز کنی ؟!

ما آدما تا چیزی رو نداریم برای بدست آوردنش خون و دل می خوریم اما وقتی بدستش میاریم یادمون میره چطوری بدستش آوردیم و یاد نگرفتیم چطور نگهش داریم .

یکم سعی کنیم تو این جامعه یاد بگیریم که بابا جون من به تعداد انسانها اخلاق های متفاوتی هم وجود داره ، پس این رو یاد بگیریم و فراموش نکنیم که چگونه رفتار کردن با هر کس رو یاد بگیریم .

شعار زندگیمون باشه شعار ماکارانی مانا که میگه : (( به همین خوشمزه گی و به همین سادگی .))

.حرفی از عمق وجود .

http://picasion.com/pic25/255e1748da60a5b5bca3ade9024d733c.gif

درسی از زندگی

اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...

اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!!  رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!

من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد

...

در قطاري

كنار پنجره ايستاده ام

به روزگارن گذشته

و حال

كه چنين شتابان

ميگذرند

نگاه ميكنم


فرصت هايي كه از دست رفته اند

فرصت هايي كه نبودند

و فرصت هايي كه در راهند


ما/ هر روز/ ميگرديم

                  به دنبال يك قهرمان

غافل از آنكه/ ما/

                        هر كدام قهرمان زندگي خوديم

یه جور

بزرگ باشیم قد یه غول                                                    کوچیک باشیم قد یه بادوم

                  وقتی چراغ خاموش بشه همه یه قد دیده میشن

پولدار باشیم قد یه شاه                                                 فقیر باشیم مثل گدا

                    وقتی چراغ خاموش بشه همه یه شکل دیده میشن

سیاه و سفید و بنفش                                                 زرد و خاکستری و قرمز

                       وقتی چراغ خاموش بشه همه یه رنگ د دیده میشن

چه  خوب میشه اگه خدا واسه ی درست کردن کارا چراغ هارو خاموش میکرد

پسر و پدر

پدر ۸۰ ساله همراه پسر خود در روبروی پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند .

پدر به خاطرات گذشته می اندیشید و پسر در فکر تسخیر فردا .

پدر به پنجره نگاه می کرد و پسر کتاب فلسفی و رو شنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه می کرد . ناگهان کلاغی آمد و بر روی لبه پنجره نشست . پدر با نگاهی عمیق از پسر پرسید این چیه ؟ پسر نگاهی تعجبانه به پدر کرد و گفت : کلاغه و پدر با تکان سر حرف او را تایید کرد .

دقیقه ای نگذشته بود که پدر از پسر پرسید : این چیه روی پنجره نشسته ؟ پسر با تعجب بیشتری گفت : پدر گفتم که اون یه کلاغه و باز به تکرار پدر این سوال را کرد که این چیه ؟ و پسر برای سومین بار سر از کتاب برداشت و گفت : کلاغ پدر کلاغ ! پدر برای بار چهارم پرسید : پسرم این چیه روی لبه پنجره نشسته ؟ پسر این بار عصبانی شد و فریاد زد اگر نمی خواهی بگذاری که کتاب بخوانم بگو . پدر جان چندبار بگویم که اون یه کلاغ هست و دیگه هم از من نپرس .

پدر نگاه خودش را به نگاه پسر قفل کرد  و گفت : دقیقن ( دقیقا سابق ) ۶۰سال پیش که تو در دوران کودکی خود بودی من و تو اینجا نشسته بودیم و یک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو این سوال را بیش از ۱۲۰ بار از من پرسیدی و من هربار با یک شوق تازه به تو می گفتم که او یک کلاغ است .

...

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند.

ستایش کردم گفتند خرافات است.

عاشق شدم گفتند دروغ است.

گریستم گفتند بهانه است.

خندیدم گفتند دیوانه است.

دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم.

                                                                            دکتر علی شریعتی

عطر سیب .

سیب

فرصت

زیر این هفت طبقه آسمون چه ظلم ها و گناه هایی که نمیشه!! و خدا همچنان فرصت میده...

چند میلیون لیتر خون خالص انسان رو این کره خاکی ریخته شده تا "طمع" سیراب بشه؟؟ چند لیتر دیگه باید بریزه تا ما به خودمون بیایم؟؟

شعرک

سكوت ، تنها ترانه اي بود

كه بر لب هاي مترسك

جاري مي شد

و او هميشه

بي آنكه بداند

آنرا ميان هياهوي كلاغ ها ، گم مي كرد

 

                                   (( الهام فرجي از شازند ، چاپ شده در

                                      ضميمه دوچرخه روزنامه همشهري

                                        در تاريخ 26 بهمن 1385 ))

3 چیز

۳ چیز در زندگی پایدار نیست :    رویا-موفقیت-شانس

۳چیز در زندگی قابل برگشت نیست :   زمان-کلمات-موقعیت

۳چیز در زندگی انسان را خراب میکند :  اعتیاد-غرور-عصبانیت

۳چیز در زندگی انسان را می سازد :  کار سخت-صدق و وفا-تعهد

۳چیز در زندگی خیلی با ارزش است :عشق-اعتماد به نفس-دوستان

۳چیز نباید در زندگی از بین برود : آرامش-امید-صداقت