حكايت عجيبي ست...

من ز تو دور و

تو ز من بي اعتنا...

من زتو مشتاق و

تو زمن گريزان

و اين جاده هاي فراق!

كدامين كور راه هاي صبر ما را به هم ميرساند؟

كدامين نگاه دلتنگ، روشنايي كوچك ستارگان را بلعيده است؟

...

در كنار كوچك ستاره اي

به دور از هياهوي مركز كهكشان

ارام خواهم گرفت.

كه شايد از پس غبارهاي بين ستاره اي

يكبار ديگر

ببينمت...