پسر و پدر
پدر به خاطرات گذشته می اندیشید و پسر در فکر تسخیر فردا .
پدر به پنجره نگاه می کرد و پسر کتاب فلسفی و رو شنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه می کرد . ناگهان کلاغی آمد و بر روی لبه پنجره نشست . پدر با نگاهی عمیق از پسر پرسید این چیه ؟ پسر نگاهی تعجبانه به پدر کرد و گفت : کلاغه و پدر با تکان سر حرف او را تایید کرد .
دقیقه ای نگذشته بود که پدر از پسر پرسید : این چیه روی پنجره نشسته ؟ پسر با تعجب بیشتری گفت : پدر گفتم که اون یه کلاغه و باز به تکرار پدر این سوال را کرد که این چیه ؟ و پسر برای سومین بار سر از کتاب برداشت و گفت : کلاغ پدر کلاغ ! پدر برای بار چهارم پرسید : پسرم این چیه روی لبه پنجره نشسته ؟ پسر این بار عصبانی شد و فریاد زد اگر نمی خواهی بگذاری که کتاب بخوانم بگو . پدر جان چندبار بگویم که اون یه کلاغ هست و دیگه هم از من نپرس .
پدر نگاه خودش را به نگاه پسر قفل کرد و گفت : دقیقن ( دقیقا سابق ) ۶۰سال پیش که تو در دوران کودکی خود بودی من و تو اینجا نشسته بودیم و یک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو این سوال را بیش از ۱۲۰ بار از من پرسیدی و من هربار با یک شوق تازه به تو می گفتم که او یک کلاغ است .
دستهایمان را به نشانه ی دوستی بی حد در دست هم می نهیم برای گفتن ناگفته هایی که باید گفته شود .