نظر شما چيه ؟

لیلی و مجنون
 

میگن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی؟ اگه نیمه شب بیای بیرون شهر کنار فلان باغ می بینمت .

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .

نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت .

مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت : ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون برگشت به شهر.

در راه ، یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی؟! و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه ! آخه نشونه اینه که ، لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !

دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده! و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟!

و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !

مجنون سری تکان داد و گفت : نه ! اون می خواسته بگه : تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد ! تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی !

...............................................................................................................................................

چگونگی و کیفیت افراد ، وقایع و یا سخنان دیگران ، به تفسیر ی است که ما ، از ، آنها می کنیم ، و چه بسا که ، حقیقت ، غیر از تفسیر ماست .

قضاوت ، همیشه آسانست ، اما حقیقت ، در پشت زبان وقایع ، نهفته است .

مديريت بحران

يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد.

يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد.

در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند...

اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود.

اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.

روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت:

بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم.

من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم و حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد !

من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد !!!

بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند.

تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت:

ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟

بچه ها گفتند: 100 تومن؟ اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم !!!

و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد...

سخن روز : اگر مي خواهيد براي يكسال برنامه بريزيد، ذرت بكاريد. اگر مي خواهيد براي سه سال برنامه بريزيد، درخت بكاريد. اما اگر مي خواهيد براي ده سال برنامه ريزي كنيد، آدم بسازيد. مثل سوئدی

 

بهترين قسم

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
سهراب سپهري

مرا عشق رويت

آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست؟



وانكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست؟



وانكه سوگند خورم جز به سر او نخورم



وانكه سوگند من و توبه ام اشكست كجاست؟



وانكه جانها به سحر نعره زنانند از او



وانكه ما را غمش از جاي ببرده ست كجاست؟



جان جان است، وگر جاي ندارد چه عجب؟



اين كه جا مي طلبد، در تن ما هست، كجاست؟



پرده ی روشن دل بست و خيالات نمود



وانكه در پرده چنين پرده ی دل بست كجاست؟


عقل تا مست نشد، چون و چرا پست نشد



وانكه او مست شد از چون و چرا رَست، كجاست؟


مولانا