عاشقی یعنی همین

اگه خاکستر نشینی، اگه اهل ِ آسمونی،


اگه جنس ِ خود ِ مایی، اگه از مابهترونی،


اگه شاعر، اگه سرباز، اگه قصاب، اگه سارق،


اگه ارباب، اگه زارع، اگه پاروزن ِ قایق،


اگه آهنگر ُ خرّات، اگه سرگرم ِ تجارت،


یا اگه حتا وزیری، پُشت ِ مسند ِ صدارت،


یه نفر دلت ر ُ می دزده فقط با یه نگاه!


عاشقی یعنی همین، یعنی گناه ِ بی گناه!

بعد از اون روز دیگه از خودت رهایی مث ِ من!


خوش ترانه، خوش طنین ُ خوش صدایی مث ِ من!


بعد از اون دیگه دلت میشه چراغ ِ راه ِ تو!


غیر از عشقت کسی ر ُ نمی بینه نگاه ِ‌تو!


دنیا تو دست ِ توئه، با هیشکی کاری نداری!


همه ی زندگیت ُ به پای عشقت می ذاری!


عاشقی یعنی همین، یعنی گناه ِ بی گناه!


یه نفر دلت ر ُ می دزده فقط با یه نگاه!

 

یغما گلرویی


قفس دل


  گر طبـیـبــانه بـــیایی به ســـر بالـیـنم ... به دو عـالم نـدهم لـذت بـیـماری را

رفاقت را در مکتب خانه ای آموختم  ...  که بابت شهریه اش زندگیم را باختم



 ما در این شهر غریبیم ودر این ملک فقیر ... به کمند تو گرفتارم و به دام تو اسیر




چشمانت راز آتش است

چشمانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تــــــــــــو آغاز شدم
احمد شاملو

عشق واقعي





یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

خورشید به تمسخر گفت:

آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه

چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم

خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

شمع گفت:

آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:

من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه

ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید

ماه رمضان مبارک




یک عمـــــر قفس بست مسیـــر نفسم را

حالا کـه دری هست مرا بال وپری نیست

حالا کــــه مقـــــــــــــدر شده آرام بگیرم

سیلاب مرا برده و از من خبــــری نیست

بگذار که درهـــا همگــــــی بستــه بمانند

وقتی که نگاهی نگــران پشت سرم نیست

اِلتِماسِ دُعا عزیزان



کارت پستال درخواستی طراحان