آرزویم بهاریست بی غل و غش
آه .....
تازه دارم میفهمم که چرا ماها ، منظورم اغلب غریب به اتفاق ما ایرانیها حس خاطره سازیمون یا همون زندگی کردن با خاطرات یا اسم باکلاسترش نوستالرژیکمون بدجوری بالاست . تازه می فهمم وقتی اون پیرمرد یا پیرزنی که وقتی چیزی ازمون میدید با چه حسرتی یه آهی از ته گلو می کشید و می گفت جوونی یادش بخیر .
آه ....
نه تعجب نکنید من پیر نشدم بلکه هنوز تا که هنوزه جوونم یا بهتر بگم نوجوونم ، یا نه بهتر اینه که به قول خواهر زاده هام که وقتی زنگ میزنند بهم میگن دایی بیا یه سی دی کارتون گرفتیم بیا با هم ببینیم یا وقتی میان خونمون یک سی دی انیمیشن با خودشون میارن که با من بشینند و کارتون ببینند و این جمله رو به مادرشون بگن که مامان این دایی الکی گندست ، اما خیلی قشنگ کارتون می بینه مثل بچه ها . رو این حسابه که میگم من هنوز بچم و از روی این نوشته فکر نکنید من پیر شدم البته به قول قدیمیا آدم باید دلش جوون باشه که خدارو شکر هیچی نداشته باشم یه دل جوون دارم که تلخندی به روی لبامه .
آه ...
می خوام فریاد بزنم خداجوون من اون حسارو میخوام ، من اون حسهای ناب پاییز رو می خوام که برگهای خزون زده درختا که به زیر پای عابرا از کوچیک و بزرگ گرفته تا اون گربه ای که برای یک تیکه آشغال این سطل و اون سطل می کنه رو با خرد شدن برگای زرد به خرچ و خوروچ بندازه .
آه پاییز ...
پاییز هفت رنگ ، پاییز خنکای عشق ، پاییز دلهای عاشق که به هیچ چشمداشتی جعبه مداد های رنگیت را به روی هر عاشقی گشودی . پاییز هفت رنگ .
آه ...
در گوشه گوشه آمدنت بویت را چه دلنشین از کنار حوض لجن گرفته حیاط قدیمی به نظاره می نشستم و چه عاشقانه دست گرم آتش اجاق کنار حیاط که بوی خوب زندگی را به تمام محیط تزریق می کرد مرا بر امواجش سوار می کرد و به رویاهای رنگین می سپرد . و چه عاشقانه ترانه باد را بر گونه های خیسم که تر شده بود از اشک شبنم های صبحگاهی زمزمه می کرد .
آه ...
پاییز شهرم شده بهاری در پشت فرمانهای زیبایی که حک شده در درونش مارک کمپانی یا شرکتی که خودرو تولید می کند و بخاری گرمش بواسطه بالا بودن شیشه اتومبیل شنیدن خش خش برگهای خوشرنگ پاییزی را بر همگان تلخ کرده است .
آه ...
چقدر سوسول شده ایم که با یک نسیم کوچک و خنک بهار پاییزی بی محابا بر سرعتمان می افزاییم برای گریختن از نوازشهای بهار پاییزی .
آه ...
کاش شهرداری کمی در این فصل کم کار شد ، کاش همه رفتگران باعشقش را به مرخصی ماهانه ی با حقوق می فرستاد تا به فضای بکر پاییز با حرکت دستانشان خدشه ای نزنند .
آه ...
پاییز بهار من . مقدمت مبارک .
دستهایمان را به نشانه ی دوستی بی حد در دست هم می نهیم برای گفتن ناگفته هایی که باید گفته شود .