گاهي

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شست می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود


افشین یدالهی

دارم دعا ميكنم

دارم دعا مي کنم


 دعا مي کنم که کودکان تقويم هاي نيامده
  نام خفاش و خورشيد را در کنار هم بنويسند

 دعا مي کنم که صداي سرخ سنگ انداز

 در چارچوب بال هيچ چکاوکي شنيده نشود

 دعا مي کنم که هيچ ديواري
چشم در راه پگاه پنجره نماند

 دعا مي کنم که هيچ آسماني

 از سقوط حواصيل ترانه نخواند

 دعا مي کنم که مهرباني باد

 برگ برگ حکايت ما را

 به نشاني سبز ستاره ها برساند

 دعا مي کنم که بيايي

 بيايي و بر خاک اين بغض ناپايدار

 بذر بوسه و بهار و بادبادک بپاشي

 دارم دعا مي کنم

 

يغما گلرويي

شعر جالب

گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای
درباری (احتمالا عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول
می‌گذارد مصراعی را بگوید که شاه فورا حکم قتلش را صادر کند و زمانیکه پا
بر پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را
از بین ببرد، بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کن کند...


سال ها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا
یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا
همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را
تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه
تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه
مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش
یاد داری که تو را شب به سحر می‌کردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال
وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال
عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال

گفتگو

يوقتايي آدم شايد خسته از مسائلي باشه كه در طول روز براش اتفاق ميفته اما وقتي مياد توي وبلاگش شايد اونارو فراموش كنه .

ما  يعني من و ديگر نويسنده هاي اين وبلاگ كه هر دوشنبه آپ مي كنيم ( البته فعلن دوستاي ديگه بخاطر مسائل شخصي حضور كامل ندارند و من فعلن هفته اي به روز مي كنم ) اما امروز اومدم ايجا براي آپ كردن يه جورايي غم رو دلم نشسته . ولي خب ديگه وظيفه بود براي آپ كردن وبلاگ .

دلنوشت :

جاي خيلي ها شايد توي زندگي خالي باشه شايد هم بشه يه طوري پرش كرد اما جاي خيلي ها هيچوقت پر شدني نيست .

پي نوشت :

هميشه آرزومون اين باشه كه هر كي هر مشكلي داره زودتر مثل يه قند توي چايي براشون حل بشه و شيرين بشه .

بعد نوشت :

ممنون از اون عده از دوستايي كه به واقع هميشه پايه ثابت اين رفت و آمد ها هستند .

آخر نوشت :

دنياي خوبيه فقط ما آدمها مسئول خوب يا بد بودنش هستيم .

يه ترانه هس تو قلبم

یه ترانه هس تو قلبم که هنوز نخونده مونده 


 فکر خوندن یه حرفش همه عمرم رو سوزونده


 تا حالا هر چی که داشتم ، سر خوندنش گذاشتم 


صد دفه شکستم اما رو ترانه پا نذاشتم 


 اگه اون ترانه باشه ، هیچ دلی تیره نمی شه 


دیگه هیچ نگاه خیسی به افق خیره نمی شه 


 وقتی اون شعر رو بخونم پرده ها رو می سوزونم 


 دستا رو به سیب سرخ باغ قصه می رسونم 



 ای نفس ! تا ته جاده ی صدا حوصله کن !


اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه کن !



ای ترانه ی مقدس ! مقصد پاک سفر باش ! 


 از تو قلب بی قرارم پر بگیر ! معجزه گر باش !


ببین آغوش امیدم رو به تصویر تو بازه 


 گوش بده ! حتی خیالت واسه من ترانه سازه 


بیا تا قالی کهنه دوباره به گل بشینه 


 بیا تا چشمای خیسم این شکفتن رو ببینه


بیا تا صدا سکوت کهنه رو نکرده باور 


بیا تا این دل خسته نزده بیه سیم آخر 



ای نفس ! تا ته جاده ی صدا حوصله کن !


 اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه کن !

 

یغما گلرویی