خاطرات
دوران ابتدایی که خاطره ی چندانی نداشتم و فقط آرزوم رفتن به دوران راهنمایی بود.
دوران راهنمایی شیطنت به مراتب بیشتر از ابتدایی بود و بهترین سال تحصیلیم دوم راهنمایی بود
که قشنگترین خاطرات بچگیم توش گنجونده شده بود.
دیگه وقت دبیرستان بود و ترس از ناظم و معلم و مدیر و....
دیگه اینجا خبری از مظلومیت و ساکتی دو دوره قبل نبود.
فقط عشق سر به سر گذاشتن معلم بود و تو حیاط جمع شدن و ناظم و مدیر رو اذیت کردن.
همیشه جز صف جلوی دفتر مدرسه بودم.
همه احساس میکردن من ساکت بودم و یک دفعه شیطون شدم و میخواستن نصیحت کنن که میدیدن گوشم بدهکار نبود.
گوشزد های پیاپی ناظم باعث شده بود که آرزوم ایندفعه رفتن به پیش دانشگاهی باشه که نه نمره انظباط مهم بود و نه درس خوندن و ....
بعد از کلی خاطره مجبور شدیم با دوستای قدیمی و دوستای دوران ابتدایی خداحافظی کنیم و بریم پیش دانشگاهی.
جایی که میشه قشنگترین خاطرات رو از تک تک روزهاش بیرون کشید.
توی پیش به شخصیتی تبدیل شده بودم که صرفا برای شیطونی میاد مدرسه نه چیزه دیگه ای.
دیگه آرزوهام تموم شده بود.
هر کی ازم میپرسید میخوای چی بخونی میگفتم امسال که هیچ سال بعد میزنم پشتش برای خوندن .
راننده صدا زد خانوم رسیدیم.وقتی چشامو بازکردم دیدم رسیدم دانشگاه و باید برم سر کلاس .
پس دوران شیرین ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی خیلی وقته تموم شده.
فقط دلخوش چند تا خاطره ایم.
دستهایمان را به نشانه ی دوستی بی حد در دست هم می نهیم برای گفتن ناگفته هایی که باید گفته شود .