خاطرات

چند روز پیش داشتم از جلوی مدرسه هام رد میشدم که صدای بچه ها منو برد به سمت خاطراتم.

دوران ابتدایی که خاطره ی چندانی نداشتم و فقط آرزوم رفتن به دوران راهنمایی بود.

دوران راهنمایی شیطنت به مراتب بیشتر از ابتدایی بود و بهترین سال تحصیلیم دوم راهنمایی بود

 که قشنگترین خاطرات بچگیم توش گنجونده شده بود.

دیگه وقت دبیرستان بود و ترس از ناظم و معلم و مدیر و....

دیگه اینجا خبری از مظلومیت و ساکتی دو دوره قبل نبود.

فقط عشق سر به سر گذاشتن معلم بود و تو حیاط جمع شدن و ناظم و مدیر رو اذیت کردن.

همیشه جز صف جلوی دفتر مدرسه بودم.

همه احساس میکردن من ساکت بودم و یک دفعه شیطون شدم و میخواستن نصیحت کنن که میدیدن گوشم بدهکار نبود.

گوشزد های پیاپی ناظم باعث شده بود که آرزوم ایندفعه رفتن به  پیش دانشگاهی باشه که نه نمره انظباط مهم بود و نه درس خوندن و ....

بعد از کلی خاطره مجبور شدیم با دوستای قدیمی و دوستای دوران ابتدایی خداحافظی کنیم و بریم پیش دانشگاهی.

جایی که میشه قشنگترین خاطرات رو از تک تک روزهاش بیرون کشید.

توی پیش به شخصیتی تبدیل شده بودم که صرفا برای شیطونی میاد مدرسه نه چیزه دیگه ای.

دیگه آرزوهام تموم شده بود.

هر کی ازم میپرسید  میخوای چی بخونی میگفتم امسال که هیچ سال بعد میزنم پشتش برای خوندن .

 

راننده صدا زد خانوم رسیدیم.وقتی چشامو بازکردم دیدم رسیدم دانشگاه و باید برم سر کلاس .

پس دوران شیرین ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی خیلی وقته تموم شده.

فقط دلخوش چند تا خاطره ایم.

آخرین مدل حالگیری!!!

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل شد. پس از دوماه ، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون: لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم . مرا ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست .

باعشق : روبرت

--------------------------------

دختر جوان رنجيـده خاطراز رفتار مرد ، از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد ، برادر ، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش ، در يک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند ، به اين مضمون: روبرت عزيز، مرا ببخش ، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم ، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جداکن و بقيه را به من برگردان.....

يه روزي

بعد يه روز كاري، با فكر خسته و تن كوفته توي راه برگشت به خونه نشستي توي ماشين، موسيقي كه از ضبط ماشين پخش ميشه نظرت رو جلب ميكنه... توي افكارت غرق ميشي و اروم با با تكونهاي ماشين تكون ميخوري و به نقطه اي گنگ اون بيرون خيره موندي...

موسيقي ياد كسي رو برات زنده ميكنه، تو رو با خودش ميبره يه جاي دور... جايي توي يه دشت سبز، بين شكوفه هاي بهار نارنج، هواي باروني، زير درخت بيد مجنون... توي باغ روياها براي خودت پرسه ميزني...

ولي وقتي موسيقي تموم ميشه، چيزي كه علاوه بر خستگي برات ميمونه يه حسرت از يه روياي دوره...

هنوز وقتش نشده...

دوست داشتن

سلام

برای آپ این هفته قرار بود که جوجوطلا آپ کنه یعنی یه طورایی نوبت ایشون بود اما بخاطر اینکه جایی بود و دسترسی به نت نداشت و باید یکی وبلاگ رو به روز کنه که در حال حاضر آسمون پرستاره  تو مسافرت تشریف دارند و تو مرخصی از وبلاگ هستند و اگر دقت کرده باشید چند وقتیه که جاش خالیه تو وبلاگ و موندیم من و آنشرلی که اس ام اس رو انداختیم سمت اون دوست جون دیگمون یعنی آنشرلی که ببینم می تونه آپ کنه یا نه که دیدم اس ام اس نداد یا طبق معمول اس ام اسا که خوب و به موقع نمیرسه بهم نرسیده خلاصه این هفته بخاطر کار زیاد و همینطور تو این چند روز هم به خاطر کم خوابی خیلی خسته بودم و زیاد منتظر جواب آنشرلی نموندم ( وقتی آنشرلی بخونه این قسمت رو من رو ببخشه ) و سریع اومدم آپ کنم و با اجازه بخوابم .

 یکی از مطالبی که می خواستم تو یه آپی که نوبت من باشه بر اساس این جمله که هم تو اس ام اس برام اومده بود و هم تو چندجا خونده بودم رو بگذارم که این نویت خیلی زود بهم رسید ، نمیدونم چی شد که اون نوشته رو برداشتم و فقط دو خطش رو اینجا گذاشتم باشه چون به نظرم این دو خط خودش بیان کننده مطالبی بود که من نوشته بودم . پس مطلب رو حذف کردم و جای اون این دو خط رو گذاشتم که بخونید .

شاد باشید همیشه و دلتون همیشه لبریز از بارش باران عشق.

چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن ، نه متانت دوست داشته نشدن. با اين حال ، مدام شعر عاشقانه ميخوانند .