به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،

و ضربان قلبت را تندتر میکنند،

دوری کنی . . .

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات

ورای مصلحتاندیشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری


پابلو نرودا

ترجمه: احمد شاملو


باد مارا خواهد برد

باد ما را خواهد برد 

در شب کوچک من , افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی مینگرم 

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

در شب اکنون چیزی میگذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها , همچون انبوه عزاداران

لحظهء باریدن را گوئی منتظرند 

لحظه ای

 و پس از آن , هیچ

پشت این پنجره شب دارد میلرزد

و زمین دارد 

باز میماند  از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم

نگران من و تست

ای سرا پایت سبز

      دستهایت را چون خاطره ای سوزان

در دستان عاشق من بگذار

ولبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد

فروغ فرخزاد

بي تو بسر نمي شود


بی تو به سر نمی شود - دیوان شمس تبریزی

بی هـمگان به سر شود، بی ‌تو به سر نمی‌شود             داغ تـــو دارد ایــن دلــم، جـای دگــر نمی‌شود
دیـده عـقـل مـست تـو، چــرخـه چـرخ پست تو             گوش طرب به دست تو، بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند، دل ز تو نوش می‌کند             عـقـل خـروش مـی ‌کـند، بی‌تو به سر نمی‌شود
خـمـر مـن و خـمار من، بـاغ مـن و بـهـار مـن             خـواب مـن و قـرار من، بی‌تو به سر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی، مُلـکـت و مال من تویی             آب زلال مـــن تـویـــی، بی‌تو به سر نمی‌شود
گـاه ســوی وفـا رَوی، گــاه ســـوی جـفـا رَوی             آن مـــنـــی کــجـا روی، بی‌تو به سر نمی‌شود
دل بـنـهـنـد بــرکـنـی، تـوبته کـنـنـد بـشـکـنـی             این همه خود تو می‌کنی، بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو اگر به سـر شـدی، زیر جهان زبر شدی             بــاغ ارم ســقــر شــدی، بی‌تو به سر نمی‌شود
گـر تـو سـری قدم شوم، ور تـو کـفی علم شوم             ور بـروی عــدم شـــوم، بی‌تو به سر نمی‌شود
خـواب مـرا ببسته‌ ای، نـقـش مترا بـشـسـته‌ای             وز هــمــه‌ ام گسسته‌ ای، بی‌تو به سر نمی‌شود
گـر تـو نـبـاشی یـار من، گشـت خراب کار من             مـونـس و غـمـگـسار من، بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تونه زندگی خوشم، بی‌ تو نه مردگی خوشم            سـر ز غـم تو چون کـشم، بی‌تو به سر نمی‌شود
هر چـه بگویـم ای سـند نیست جدا ز نیک و بد            هم تو بگو به لـطف خـود، بی‌تو به سر نمی‌شود

آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ ؟


مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!" 
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده