خوشبختي
از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن
و
از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد
اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... واگر
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد
رو به آسمان کرد و گفت
خدایا خوشبختی اینجاست در نگاه و لبخند دیگران
====================
حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد
اگر الآن نه، پس کی؟
زندگی همواره پر از چالش است
بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم
خیال می کنیم که زندگی،.... همان زندگی دلخواه
موقعی شروع میشود که موانعی که سر راهمان هستند، کنار بروند
مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم میکنیم، کاری که باید تمام کنیم
زمانی که باید برای کاری صرف کنیم، بدهیهایی که باید پرداخت کنیم و
بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود
بعد از آنکه همه اینها را تجربه کردیم
تازه می فهمیم که زندگی، همین چیزهایی است که ما آنها را موانع میشناسیم
این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم
که جادهای بسوی خوشبختی وجود ندارد
خوشبختی، خودٍ همین جاده است
برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم
در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، کاهش وزن
، افزایش وزن، شروع به کار، مهاجرت، دوستان تازه، ازدواج، شروع تعطیلات،
صبح جمعه، در انتظار دریافت وام جدید، خرید یک ماشین نو،
باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان، اول برج
پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد مجدد
خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد
زندگی کنید و از حال لذت ببرید
اکنون فکر کنید و سعی کنید به سؤالات زیر پاسخ دهید
پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید
برندههای پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.
آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟
نفرات برتر کنکور در چهار سال گذشته
آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید
نمی توانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشکل است، اینطور نیست؟
نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد
روزهای تشویق به پایان میرسد
نشانهای افتخار خاک می گیرند
برندگان به زودی فراموش میشوند
اکنون به این سؤالها پاسخ
دهید
نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بودهاند ، بگویید
سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید
افرادی که با مهربانیهایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیدهاند
به یاد بیاورید
پنج نفر را که از هم صحبتی با آنها لذت میبرید، نام ببرید
حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟
افرادی که به زندگی شما معنی بخشیدهاند
،ارتباطی با (ترینها) ندارند، ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبردهاند
آنها کسانی هستند که به فکر شما هستند
مراقب شما هستند، همانهایی که در همه شرایط، کنار شما میمانند
کمی بیاندیشید. زندگی خیلی کوتاه است
شما در کدام لیست قرار دارید؟ نمیدانید؟
اجازه دهید کمکتان کنم
شما در
زمره مشهورترین نیستید
ولی
شما دوستان از جمله کسانی هستید که برای درمیان گذاشتن این پیام در خاطرمن بودید
====

به خاطر داشته باش که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند
اما تمام شادی ها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستیم
خداي من
|
خدای عزیزم، |
اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،
زیباست (چون دلی زیبا داره)،
درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،
قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی)
و من خیلی دوستش دارم.
خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه.
خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما
و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشا ا... .
خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش,
تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیتها عاشقانه مهر بورزه.
خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما،
هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد)
و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.
دوستت دارم دوست عزیزم!
دل تكاني
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن…….
دلت را بتکان،
اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ،
فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش
…
قاب کن و بزن به دیوار دلت ……
دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد….
و تمام آن غم های بزرگ…
و همه حسرت ها و آرزوهایت…..
محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…..
حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد……
تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!
خاطره ، خاطره ست باید باشد ... باید بماند…
کافی ست؟!!
نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..
تکاندی...؟؟!!
دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!
حالا این دل جای * او* ست …
دعوتش کن ، این دل مال* او* ست
همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا…
حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه،
مشتی خاطره و یک * او*...
خانه تکانی دلت مبارک ...
اميد
شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود
نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر
خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او
گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه
پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر
اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و
انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن
خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت.
در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد
جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه
بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و
پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟!
پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت:
نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم.
بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب
نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که
پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود.
آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد.
مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...
گل صداقت
گل صداقت اينقدر اين قصه زيباس که حتي اگه شنيده باشين
تکرارش هم دلنشينه
گل صداقت
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده
اي تصميم به
ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت
تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي
خدمتکار پير قصر
ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق
شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو
شانسي نداري، نه
ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز
مرا انتخاب نمي
کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک
ببينم. روز موعود
فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه
اي مي دهم، کسي
که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من
بياورد.... ملکه آينده
چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني
کاشت.
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري
صحبت کرد و راه
گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد.
روز ملاقات فرا
رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران
هر کدام گل بسيار
زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود
داشتند. لحظه موعود فرا
رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد
و در پايان اعلام
کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در
گلدانش هيچ گلي
سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است
که گلي را به
ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل
صداقت... همه دانه
هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از
آنها سبز شود!!!
برگرفته از کتاب پائولو کوئليو
شبانه
شبانه
در نيست
راه نيست
شب نيست
ماه نيست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بيرون زمان
ايستاده ايم
با دشنه ی تلخی
در گرده های مان.
هيچ کس
با هيچ کس
سخن نمی گويد.
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگان خويش
نظر می بنديم
با طرح خنده ئی،
و نوبت خود را انتظار می کشيم
بی هيچ
خنده ئی!
شاملو
عشق
قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و
دست هایش از دعا
اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان نا امیدی را
دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر ،
کرم کوچک ناتوانی
خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا
امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد. دختر پیله ی گره در گره اش
را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
شیطان می خندید و دور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت: نه باز نمی
شود، هیچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی
کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را
دختر نخستین گره را باز کرد .......
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی
هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود
عرفان نظرآهاري
فال روز
با
مـدعی مگویـیـد اسـرار عشـق و مـستی
تا بـی
خـبــر بـمـیـرد در درد خــود پـرستی
در مجلس مغانم، دوش آن صنم چه خوش
گفت
بـا کـافـران چـه کـارت، گـر بـت نـمـی پرستی
در گـوشـه سـلامـت، مـسـتـور چـون تـوان بود
تــا نـرگــس تــو بــا مـا، گـویــد رمــوز مستی
آن روز دیـده بـودم، ایـن فتنه ها کـه بـرخاست
کــز ســرکــشــی زمــانی، با مـا نـمـی نشستی
خـار ار چـه جـان بکاهد، گـل عـذر آن بخواهد
سـهـل اسـت تـلـخـی مـی، در جنب ذوق مستی
عـاشـق شـو ار نـه روزی، کـار جـهان سر آید
نـا خـوانـده نـقـش مـقصــود، از کـارگاه هستی
عـشـقـت بـه دسـت طوفان، خواهد سپرد حافظ
چـون برق از این کـشاکش، پنداشتی که جستی
حافظ
نه آرامم نه بي تابم
نبینی در، جهان دیگر، ز هم رازی دمی خوشتر
کـه در جهان راز نـهـان، نمـاند از دســت زمـان
اگـر یـک دم بـاشـد از هــمدلـی ها اثر
در این عالم، خوشتر از آن نباشد دگر
که در محفل دم سازان، بود نغمه همرازان
بود نغمه همرازان
نه رازی در جهان ماند، نه بـوی گل نه هم ماند
در آن صبح خندیدن گل، نه بیدارم نه در خوابم
نه آرامم، نه بی تابم
دلـم تـشـنه دیـدن گل
چه شود ای غم، که در این عالم
دل مـــا یــک دم، بــشــــود خرم
که جهان نیست مگر شور و شرر
رود از جــلوه ی گـل رنــگ دگـر
گرچه از جور زمـان، خنده گل کوتاه است
بهر دلداده همان، لحظه ی گل دلخواه است
قدر این لحظه به گل بر رخ جانانه نگر
جـلـوه گـنـج نـهــان، در دل ویـرانه نگر
***
شن و سنگ
حکایت اینگونه آغاز میشود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی
بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی
کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از
شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت:«
امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.»
آنها به ...راه خود ادامه دادند تا اینکه به درياچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب
کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را
فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس
کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد
کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ
حتمی نجاتیافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:« امروز
بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد.»
دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید
با شگفتی پرسید:« وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی
سنگ حک میکنی؟»
مرد پاسخ داد:« وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم
بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام
داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود
را مدیون لطف وی بدانی.»
یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران
را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.
ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم!
بهترین لحظههای زندگی
عاشق شدن.
اونقدر بخندی که دلت درد بگیره.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری .
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی.
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش
ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه.
توی شلواری که تو سال گذشته
ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی.
تلفن نیمه شب داشته باشی که
ساعتها هم طول بکشه.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر
داره از تو تعریف میکنه.
از خواب پاشی و ببینی که چند
ساعت دیگه هم میتونی بخوابی !
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو
به یادت مییاره.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی.
دوستای جدید پیدا کنی.کسانی رو که دوستشون داری رو
خوشحال ببینی
.یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که
فرقی نکرده.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی.
یکی رو داشته باشی که بدونی
دوستت داره
.یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه
ای کردن و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی ....
اینا بهترین لحظههای زندگی هستن.... بهتـــــــــــــــــرین لحظههای زنـــــــــــــــدگی.... لـــــــذت ببر
به آرامی آغاز به مردن میکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . . .
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری
پابلو نرودا
ترجمه: احمد شاملو
باد مارا خواهد برد
باد ما را خواهد برد
در شب کوچک من , افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها , همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن , هیچ
پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و تست
ای سرا پایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان
در دستان عاشق من بگذار
ولبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
فروغ فرخزاد
بي تو بسر نمي شود
بی تو به سر نمی شود - دیوان شمس تبریزی
بی هـمگان به سر شود،
بی تو به سر نمیشود
داغ تـــو دارد ایــن
دلــم، جـای دگــر نمیشود
دیـده عـقـل مـست تـو، چــرخـه چـرخ پست تو
گوش طرب به دست تو،
بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند، دل ز تو نوش میکند
عـقـل خـروش مـی کـند، بیتو به سر نمیشود
خـمـر مـن و خـمار من، بـاغ مـن و بـهـار مـن
خـواب مـن و قـرار من، بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی، مُلـکـت و مال من تویی
آب زلال مـــن
تـویـــی، بیتو به سر نمیشود
گـاه ســوی وفـا رَوی، گــاه ســـوی جـفـا رَوی
آن مـــنـــی کــجـا
روی، بیتو به سر نمیشود
دل بـنـهـنـد بــرکـنـی، تـوبته کـنـنـد بـشـکـنـی
این همه خود تو میکنی، بیتو به سر نمیشود
بی تو اگر به سـر شـدی، زیر جهان زبر شدی
بــاغ ارم ســقــر شــدی، بیتو به سر نمیشود
گـر تـو سـری قدم شوم، ور تـو کـفی علم شوم
ور بـروی عــدم
شـــوم، بیتو به سر نمیشود
خـواب مـرا ببسته ای، نـقـش مترا بـشـسـتهای
وز هــمــه ام گسسته
ای، بیتو به سر نمیشود
گـر تـو نـبـاشی یـار من، گشـت خراب کار من
مـونـس و غـمـگـسار من، بیتو به سر نمیشود
بی تونه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم سـر ز غـم تو چون کـشم، بیتو به سر نمیشود
هر چـه بگویـم ای سـند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لـطف خـود، بیتو به سر نمیشود
آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ ؟
مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده
به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می
گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را
دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به
شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه
افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می
افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را
از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت
و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
استاد گفت: "این
سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق
نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"
مرد جوان مات و متحیر
به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر
بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با
وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من
آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"
استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های
مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب
ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده
داستان
این داستان به قرن 15 بر میگردد.
در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر میبایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا میشد تن میداد.
در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر میپروراندند. هر دوشان آرزو میكردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب میدانستند كه پدرشان هرگز نمیتواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
يك داستان واقعي
منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.»
منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.»
منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمي آمد.
خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»
رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي شود.»
خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه.... نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.»
رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»
شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
نامه اي كوتاه
آی انسان های خوشبین، بدبین و واقعیت گرا
زمانی که شما سرگرم بحث کردن
در مورد یک لیوان آب هستید
من اون رو نوشیده ام
با احترام
انسان فرصت طلب
واي بر احوال برگ بي درخت
يا كِرِخت از سورت سرماي سخت
هست اميدي كه ابر فرودين
برگها روياندش از فرٌ بخت
بر درخت زنده ، بي برگي چه غم
واي بر احوال برگ بي درخت
دكتر شفيعي كدكني
گاهي
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شست می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
افشین یدالهی
دارم دعا ميكنم
دارم دعا مي کنم
نام خفاش و خورشيد را در کنار هم بنويسند
دعا مي کنم که صداي سرخ سنگ انداز
در چارچوب بال هيچ چکاوکي شنيده نشود
دعا مي کنم که هيچ ديواري
چشم در راه پگاه پنجره نماند
دعا مي کنم که هيچ آسماني
از سقوط حواصيل ترانه نخواند
دعا مي کنم که مهرباني باد
برگ برگ حکايت ما را
به نشاني سبز ستاره ها برساند
دعا مي کنم که بيايي
بيايي و بر خاک اين بغض ناپايدار
بذر بوسه و بهار و بادبادک بپاشي
دارم دعا مي کنم
شعر جالب
درباری (احتمالا عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول
میگذارد مصراعی را بگوید که شاه فورا حکم قتلش را صادر کند و زمانیکه پا
بر پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را
از بین ببرد، بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کن کند...
سال ها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا
یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا
همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را
تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه
تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه
مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش
یاد داری که تو را شب به سحر میکردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال
وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال
عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال
گفتگو
ما يعني من و ديگر نويسنده هاي اين وبلاگ كه هر دوشنبه آپ مي كنيم ( البته فعلن دوستاي ديگه بخاطر مسائل شخصي حضور كامل ندارند و من فعلن هفته اي به روز مي كنم ) اما امروز اومدم ايجا براي آپ كردن يه جورايي غم رو دلم نشسته . ولي خب ديگه وظيفه بود براي آپ كردن وبلاگ .
دلنوشت :
جاي خيلي ها شايد توي زندگي خالي باشه شايد هم بشه يه طوري پرش كرد اما جاي خيلي ها هيچوقت پر شدني نيست .
پي نوشت :
هميشه آرزومون اين باشه كه هر كي هر مشكلي داره زودتر مثل يه قند توي چايي براشون حل بشه و شيرين بشه .
بعد نوشت :
ممنون از اون عده از دوستايي كه به واقع هميشه پايه ثابت اين رفت و آمد ها هستند .
آخر نوشت :
دنياي خوبيه فقط ما آدمها مسئول خوب يا بد بودنش هستيم .
يه ترانه هس تو قلبم
یه ترانه هس تو قلبم که هنوز نخونده مونده
فکر خوندن یه حرفش همه عمرم رو سوزونده
تا حالا هر چی که داشتم ، سر خوندنش گذاشتم
صد دفه شکستم اما رو ترانه پا نذاشتم
اگه اون ترانه باشه ، هیچ دلی تیره نمی شه
دیگه هیچ نگاه خیسی به افق خیره نمی شه
وقتی اون شعر رو بخونم پرده ها رو می سوزونم
دستا رو به سیب سرخ باغ قصه می رسونم
ای نفس ! تا ته جاده ی صدا حوصله کن !
اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه کن !
ای ترانه ی مقدس ! مقصد پاک سفر باش !
از تو قلب بی قرارم پر بگیر ! معجزه گر باش !
ببین آغوش امیدم رو به تصویر تو بازه
گوش بده ! حتی خیالت واسه من ترانه سازه
بیا تا قالی کهنه دوباره به گل بشینه
بیا تا چشمای خیسم این شکفتن رو ببینه
بیا تا صدا سکوت کهنه رو نکرده باور
بیا تا این دل خسته نزده بیه سیم آخر
ای نفس ! تا ته جاده
ی صدا حوصله کن !
اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه کن !
یغما گلرویی
عذاب وجدان
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری
تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت.
پسر کوچولو به دخترکوچولو گفت
من همه تیلههامو بهت میدم، تو همه شیرینیاتو به من بده.
دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش
گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد.
اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود
تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد.
ولی پسر کوچولو نمیتونست بخوابه چون به این فکر میکرد که همون طوری
خودش بهترین تیلهشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم
مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینیها رو بهش نداده!
داستانك
روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".
مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....
سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.
روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:
سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....
نتیجه:
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.
سلامتي همه پدرا
یادم میاد بچه که بودم بعضی وقت ها با خواهرم
یواشکی بابام رو نگاه می کردیم...
ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود
که روی فرش ریخته شده بود...
من و خواهرم حسابی به این کارش می خندیدیم !
چون می گفتیم چه کاریه ؟! ما که هم جارو داریم هم جارو برقی !!!
چند روز پیش که حسابی داشتم با خودم
فکر میکردم که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم
یهو به خودم اومد دیدم که
یک عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم...!
قضاوت
او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نميدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟
پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم ,,, و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم ,,,
پدر با عصبانيت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو ميتوانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا ميمرد چکار ميکردی؟
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجيل گفته شده ميگويم" از خاک آمده ايم و به خاک باز می گرديم ,,, شفادهنده يکی از اسمهای خداوند است ,,, پزشک نميتواند عمر را افزايش دهد ,,, برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ,,, ما بهترين کارمان را انجام می دهيم به لطف و منت خدا ,,,
پدر زمزمه کرد: (نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است ),,,
عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد ,,, خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ,,,
و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حاليکه بيمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد ,,,
پدر با ديدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد گفت: "چرا او اينقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش ديروز در يک حادثه ی رانندگی مرد ,,, وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود ,,, و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد ,,, او با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."
هرگز کسی را قضاوت نکنيد چون شما هرگز نميدانيد زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان ميگذرد يا آنان در چه شرايطی هستند
نظر شما چيه ؟
میگن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی؟ اگه نیمه شب بیای بیرون شهر کنار فلان باغ می بینمت .
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت .
مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت : ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون برگشت به شهر.
در راه ، یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی؟! و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه ! آخه نشونه اینه که ، لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !
دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده! و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟!
و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !
مجنون سری تکان داد و گفت : نه ! اون می خواسته بگه : تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد ! تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی !
...............................................................................................................................................
چگونگی و کیفیت افراد ، وقایع و یا سخنان دیگران ، به تفسیر ی است که ما ، از ، آنها می کنیم ، و چه بسا که ، حقیقت ، غیر از تفسیر ماست .
قضاوت ، همیشه آسانست ، اما حقیقت ، در پشت زبان وقایع ، نهفته است .


دستهایمان را به نشانه ی دوستی بی حد در دست هم می نهیم برای گفتن ناگفته هایی که باید گفته شود .