شعر جالب
گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای
درباری (احتمالا عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول
میگذارد مصراعی را بگوید که شاه فورا حکم قتلش را صادر کند و زمانیکه پا
بر پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را
از بین ببرد، بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کن کند...
سال ها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا
یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا
همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را
تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه
تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه
مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش
یاد داری که تو را شب به سحر میکردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال
وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال
عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال
درباری (احتمالا عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول
میگذارد مصراعی را بگوید که شاه فورا حکم قتلش را صادر کند و زمانیکه پا
بر پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را
از بین ببرد، بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کن کند...
سال ها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا
یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا
همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را
تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه
تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه
مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش
یاد داری که تو را شب به سحر میکردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال
وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال
عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۱ ساعت 20:50 توسط بی اسم
|
دستهایمان را به نشانه ی دوستی بی حد در دست هم می نهیم برای گفتن ناگفته هایی که باید گفته شود .