یکسالگی
روزی نمی شود که به یاد ناگفته ها
از گفته های ناگفته ی خود ننویسیم
یک دم نمی شود که به یاد وبلاگمان
از فرط خستگی چیزی در آن ننویسیم
می شویم خوشحال از دیدن نظرات شما
می شویم دلگرم ، که هر هفته می نویسیم

****************************************************************************
****************************************************************************
برگشتی
برمیگردم عقب !! چقدر بده که حافظم کمه !! چقدر خوبه که همه چی رو با
ساعت و تاریخ این دنیای مجازی ثبت کرده !! اول تو بلاگفا مینوشتم بعد تغییر مکان دادم...
این موقع بود که ...
بی اغراق بهترین اتفاق مجازی زندگیم بود... توی دنیای واقعیش سخت میشه دوست خوب پیدا کرد چه برسه اینجا که هیچ کی خودش نیست!!
بی اسم عزیز و جوجوطلای عزیزم، خوشحالم که تو جشن یک سالگی برگشتی منم با شماهام...
2تا بودن!! دو نفر که با هم مینوشتند!! کمی طول کشید و زمان برد تا
همدیگر رو بشناسیم!! بعد در بهت و ناباوری خودم به منم گفتند که بیام تو
جمعشون!! من با پا که نه ولی با کله رفتم!! حالا تقریبا 10ماهی میشه که
با هم مینویسیم!!
( نوشته شده توسط آن شرلی )
*****************************************************************************
*****************************************************************************
یادگاری
روزی که دانش لب آب زندگی می کرد
انسان در تنبلی لطیف یک مرتع با فلسفه های لاجوردی خوش بود
در سمت پرنده فکر میکرد
با نبض درخت نبض او میزد
مغلوب شرایط شقایق بود
مفهوم درشت شط
در قعر کلام او تلاطم داشت
انسان در متن عناصر می خوابید
نزدیک طلوع ترس بیدار میشد
اما گاهی آواز غریب رشد در مفصل ترد لذت می پیچید
زانوی عروج خاکی میشد
آن وقت انگشت تکامل در هندسه ی دقیق اندوه تنها می ماند .
یه جورایی نوشتن از یه چیزایی بخصوص که اون چیزا در غالب شعر که همه ی
ناگفته های گفتنی مون رو بیان میکنه توی شعری که برای این پست سالگرد تولد
وبلاگمونه انتخاب کردم ، در اینجا آوردم . چون بعضی وقتها زبان غاصر میشه
از تکلم و یک نوشته می تونه همون چیزی رو بگه که درون فکرم اینور و اونور
میره . خوشحالم که می تونم یه پست رو تو اولین جشن تولد وبلاگمون به
یادگار بذارم .
( نوشته شده توسط جوجوطلا )
*****************************************************************************
*****************************************************************************
بفرمایید خوندن
پشت میز کامپیوتر نشسته بود و داشت کامنتهایی که برای وبلاگشون اومده بود رو یکی کی جواب میداد و به وبلاگاشون سر میزد .
تو همین حین دست از تایپ کردن کشید و تکیه به پشتی صندلی کرد و کمی چشاش رو مالوند و یک نقبی به روزهای گذشته زد .
انگار همین دیروز بود که وبلاگ رو ثبت کرد و اولین پست رو گذاشت .
کامنت اولین پست ، کامنت یکی از بهترین همراهاش بود و کامنت دومی هم یکی
دیگه از بهترین دوستاش که این دومی شد یکی از نویسنده های فعال وبلاگ .
همینطور پست ها گذاشته میشد و وبلاگ شناخته تر میشد بین وبلاگنویسانی که
تو رفت و آمد اینترنتی با هم آشنا شده بودند و تو یکی از همین رفت و آمد
ها با یک خوش نویس دیگه آشنا شدند و اون هم به جمعشون اضافه شد و همینطور
روز به روز رونق دیداری وبلاگ زیاد می شد ، و علاوه بر این دوستیشون هم
زیادتر تر می شد .
تو همین فکرها بود که تکیه اش رو از پشتی صندلی کمی کم کرد و شروع کرد به
ادامه کامنت خونی و سر زدن به وبلاگهای دیگه برای دعوت ازشون برای سهیم
شدن تو شادی و خوندن تولد نامه مربوط به اولین سالگرد تولد وبلاگ ناگفته
های گفتنی مشغول شد .
( نوشته شده توسط بی اسم )
*****************************************************************************
*****************************************************************************
دستهایمان را به نشانه ی دوستی بی حد در دست هم می نهیم برای گفتن ناگفته هایی که باید گفته شود .