ناله ای از پس دیوار دلم

گفت که لبریز غم است

قصه ی گذشتن و نگفتن است

و صدا با من خواند

و نوا با من مرد

دل من مثل پرنده ای رها

غم تنهایی مرا با خود برد

کام ها در حسرت جرعه ای عشق

دست ها چشم بر سفره ی بخشش دوختند

و چه تن ها که در این داغ شقایق سوختند

راستی می شنوی؟

این صدای دل بیمار من است

آرام است ولی منتظر لبخند است

خودش اینجاست اما....گوشه ای در بند است

عشق او نا فرجام

کوله بار سفری از گله ها می بندد

آری ....دل من از دل من پر زد و رفت

غصه ی رفتن او

قصه ی من شده است

خاطراتم رفتند

جایشان خالی است

گوشه ای در ذهنم

قاب عکسی خالی

که در آن هیچ نبود

گردی از نفرت و غم

روی آن نشسته بود

و در غصه و درد

در وجودم وا شد

و چه آسان در باد

در غروب خسته ی دلتنگی

آرزوی دیدن لبخندش

بی صدا و خاموش

کم کمک در دل من جان می داد

و چه آرام آهنگ جدایی را خواند

و نفهمید که قلبم پیشش

تا ابد گوشه ی صندوقچه ی عشقش جا ماند