امروز... امشب...
امروز خورشید مرد... اما نگرانش نباش! فردا که خدا روز رو reset کرد، دوباره در میاد!!
امروز بارون اومد... شست و تمیز کرد... همه چی رو...
امروز ساعت از حرکت ایستاد!! مسخ کدوم فکر؟ کدوم خیال دست نیافتنی؟؟
امروز توی سوز باد و برگهای رقصان پژمرده، پرنده ای زیبا میخوند... چرا؟ نوید بهار میداد؟ یکم زود نیست؟
امشب تزلزلی بود بین رفتن و موندن...
امشب زنده شد... سر از قبر فراموشی درآورد... مقایسه بیرحمانهای شد...
امشب دوباره تهدید آمیز فریاد زد... نه... دیگه نه...
مدتی هست بشارتم میدن به اومدن تو!! به گمونم خودم رو چنان تو آغوشت رها کنم که هیچ کابوسی نتونه جدامون کنه... مدت زیادیه منتظرم بیای... قبل از اونکه خستگی به این بیقراری دراز مدت چیره بشه، بیا... بیا...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۸ ساعت 17:42 توسط آن شرلی
|
دستهایمان را به نشانه ی دوستی بی حد در دست هم می نهیم برای گفتن ناگفته هایی که باید گفته شود .