دنیا و حس ها
وقتی داری دنبالش می گردی نمی دونی که داری دنبال خودت می گردی ،
دنبال نیمه گمشده ی خودت که باید یکجوری کاملش کنی .
چیزی شبیه یک قطعه پازل . یک قطعه پازلی که به نظر کوچیکه اما تکمیل کننده یک مجموعه ست .
وقتی که چشمات رو روی هم میذاری باز هم اون حس ها وجودت رو می گیره .
شاید ندونی یا بخوای ادای این به ظاهر دلسنگ هارو در بیاری یا با یک لبخند معنی دار به خودت حالی کنی که اینا یکجور بچه بازیه یا .... اما چه بخوای چه نخوای تو وجودت رخنه کرده .
تشنه ات میشه آب می خوری ، گشنه ات میشه غذا می خوری ، اینم یه چیزیه تو همون مایه ها . خودت میدونی و خودت .
کمک هم کسی بهت نمی کنه ، یعنی نمی تونه کمک کنه چون خودت کمک خودتی .
حالا این چرخ روزگار چرخیده و به سمت تو اومده .
فرقی نداره کی هستی چی هستی ، پولداری یا فقیر ، دختری یا پسر ، نقص عضو داری یا سالمی ، یا .... تو باید بچرخونی ای چرخ رو و تحویل بدی به دیگری .
پس بچرخون ، بچرخونم ، بچرخونیم .
دستهایمان را به نشانه ی دوستی بی حد در دست هم می نهیم برای گفتن ناگفته هایی که باید گفته شود .