مرا عشق رويت
آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست؟
وانكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست؟
وانكه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وانكه سوگند من و توبه ام اشكست كجاست؟
وانكه جانها به سحر نعره زنانند از او
وانكه ما را غمش از جاي ببرده ست كجاست؟
جان جان است، وگر جاي ندارد چه عجب؟
اين كه جا مي طلبد، در تن ما هست، كجاست؟
پرده ی روشن دل بست و خيالات نمود
وانكه در پرده چنين پرده ی دل بست كجاست؟
عقل تا مست نشد، چون و چرا پست نشد
وانكه او مست شد از چون و چرا رَست، كجاست؟
مولانا
+ نوشته شده در دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 22:46 توسط بی اسم
|
دستهایمان را به نشانه ی دوستی بی حد در دست هم می نهیم برای گفتن ناگفته هایی که باید گفته شود .