عاشقانه
خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند.تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام میدادند، ابتدا و انتهای کلاس ، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی.
هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود.هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت:استاد همه حاضرند!و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند.امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است:هیچ کس زنده نیست ... همه مردند
یا رب

استعدادهایی که فقط مخصوص ایرانی هاست
سلام دوستان عزیز : این فقط و فقط یک نوشته طنز هستش خواهشا برداشت منفی نکنید !
1)فقط یک ایرانی استعداد چت کردن همزمان با 18 ای دی یاهو رو داره
2)فقط یک ایرانی موقع دور زدن باماشین بجای راهنما،ازدستش استفاده میکنه
3)فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین از سلام و احوالپرسی گرفته
تافحش ... استفاده بهینه کنه .
4)فقط در ایرانه که بعداز مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی
خوشبختی انواع راه های کشتن گربه دم حجله را آموزش می دهند.
5)فقط در سریال های ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از اعتقاد . و آدم
بدهاش پولدارند و دزدند و غیره ....
6)فقط یک خواننده زن ایرانی، این نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه توی
کوه و کمر آواز بخونه و با کفش پاشنه بلند روی سنگها برقصه .
7)فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش
میوفته و به مادرش وابسته میشه .
8)فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته .
9)فقط درعروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمان ها بیشتره.
10)فقط یک مرد ایرانیه که مامانش رو بیشتر از زنش دوست داره .
11)فقط یک خانم ایرانیه که توی سوپر مارکت، سلمونی، مهمونی، صف
مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه 25 سانتی میپوشه .
12)فقط در ایرانه که توی مهمونی، آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن
فقط به دنبال ایراد گرفتن و سوژه کردن مردم هستند!
13)فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع همه دور وبرش جمع
میشن و ازش می پرسن اجاره خونه اون ور آب چقدره ؟
14)فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده
بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد مردش !
15)فقط در ایران بعد از طلاق، میگن : زنه فاسد بوده و مرده دیوانه !
16)فقط یه دختر ایرانی این استعداد روداره که توی گرمای تابستون چکمه
بپوشه و توی سرمای زمستون صندل بپوشه .
17)فقط یک پدرومادر ایرانی هستندکه چه بچشون 4 سال داشته باشه
چه 40 بازم این اجازه را دارن که حتی به آب خوردنش نظارت کنند .
18)فقط ایرانی ها هستندکه معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد خودشونه .
19)فقط ایرانی ها هستند که درفرودگاه ها یه 40/50 کیلو اضافه بار دارن .
20)فقط ایرانیها هستند که در رستوران هتل دوربین بدست از غذا و همه
توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه
من کجا بودم و کلاس بی خودی بیان .
21)فقط درایرانه که پسربه پسرتیکه میندازه تاپیش دوست دخترش کلاس بیاد
22)فقط یک ایرانی پیش ازیاد گرفتن کامپیوتر، میتونه فیلتر رو دور بزنه !
يكي از افتخارات ايران
فیلم ایرانی "جدایی نادر از سیمین" ساخته اصغر فرهادی جایزه بهترین فیلم خارجی "گلدن گلوب"، که یکشنبه شب در شهر لس آنجلس برگزار می شود، را دریافت کرد.
این فیلم برای گرفتن جایزه بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب با فیلم های "در سرزمین خون و عسل" به کارگردانی آنجلینا جولی، "گل های جنگ" به کارگردانی ژانگ ییمو، "پسری با دوچرخه به کارگردانی"برادران داردن، و فیلم "پوستی که در آن زندگی می کنم"، به کارگردانی پدرو آلمودوار رقابت می کرد.
جورج کلونی برنده بهترین بازیگر مرد همچنین فیلم The Descendants ساخته او بهترین فیلم در بخش درام شد
میشل ویلیام بهترین بازیگر زن در بخش کمدی و موزیکال شد
مریل استریپ به خاطر فیلم Iron Lady بهترین بازیگر زن شد
جین دوگاردین به خاطر فیلم Artist بهترین بازیگر مرد در بخش کمدی و موزیکال شد..
کریستوفر پلامر به خاطر فیلم Beginners بهترین بازیگر مرد مکمل شد.
مارتین اسکورسیزی نهترین کارگردان به خاطر فیلم Hugo شد.

آرامش زندگی
★☆★ஜ════ஜ۩۩ஜ════ஜ
ஜ═══ஜ۩۩ஜ═══ஜ★☆★
★☆★ஜ════ஜ۩۩ஜ════ஜ
ஜ═══ஜ۩۩ஜ═══ஜ★☆★
راههایی برای رسیدن به آرامش :
1) نـگاه کردن به عـَقـَب و تـَـشَـکـر از خـُـدا
2) نـگاه کردن به جـِلـو و اِعـتِـماد به خـُـدا
3) نِگاه کردن به اَطـراف و خـدمت به خـُـدا
4) نـِگاه کردن به دَرون و پـِیـدا کـَردن خـُـدا
★☆★ஜ════ஜ۩۩ஜ════ஜ
ஜ═══ஜ۩۩ஜ═══ஜ★☆★
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند
هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت
اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت
گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند
پياده روي درازي بود،تپه بلندي بود
آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه
تمام مرمري عظيمي ديدند كه
به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب
زلالي از آن جاري بود.
رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: روز به خير
اينجا بهشت است
"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.
از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند.
راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد.
مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود
مسافر گفت: روز بخير
مرد با سرش جواب داد
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند.
(پائولوکوئلیو)
طنز
.
.
یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد
.
.
.
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه
روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت
"اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.
.
.
ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
.
.
چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
.
.
.
نتیجه اخلاقی این ماجرا. .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.!!!
محرم
★☆★ஜ════ஜ۩۩ஜ════ஜ



ஜ═══ஜ۩۩ஜ═══ஜ★☆★

★☆★ஜ════ஜ۩۩ஜ════ஜ



ஜ═══ஜ۩۩ஜ═══ஜ★☆★
( باز این چه شورش است * که در خلق عالم است )
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است )
( فرا رسیدن ماه محـرم رو به همه شماعزیزان بزرگوار تسلیت
عرض میکنم و دراین روزهای عـزاداری ما رو هم از دعــای
خـیـرتون بی بهره نزارید * یا حـــق الـتـمـاس دعـــــا )
( با تشکر :بی اسم . آنشرلی . جوجو طلا . آسمان پر ستاره )
★☆★ஜ════ஜ۩۩ஜ════ஜ



ஜ═══ஜ۩۩ஜ═══ஜ★☆★
استجابت جالب دعای یک زوج جوان
پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.
15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.
کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.
زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.
کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!
اولين
"شیرین” ملقب "ام رستم” دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(۳۸۷ق. ـ ۳۶۶ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند. به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است.
سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود :
باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی.
ام رستم ، به پیک محمود گفت : اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد؟
پیک گفت آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد.
ام رستم به پیک گفت : که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید:
در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است برروی زنی شمشیر می کشد. به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود اگر محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت.
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند.
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود.
عید غدیر خم مبارک
★☆★ஜ════ஜ۩۩ஜ════ஜ



ஜ═══ஜ۩۩ஜ═══ஜ★☆★
پیامبر اکرم (ص) فرمودند :
ای علی تو نشان هدایت این اُمتی؛ هر که تو را دوست بدارد ، رستگار شود و هر که تو را دشمن بدارد ، به هلاک افتد . روز غدیر خم برترین عید امت من است .
ولایت علی بن ابی طالب (ع) ولایت خدا و محبت او عبادت خدا و پیروی از او فریضه ای از جانب خدا است .هر که من مولای اویم پس علی مولای او است .
★☆★ஜ════ஜ۩۩ஜ════ஜ



ஜ═══ஜ۩۩ஜ═══ஜ★☆★
زندگی یعنی چه؟
شب آرامی بود
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری
آنها که باید ستایشم کنند، سرزنشم می کنند
بارالها؛
"آنها که باید مرا بنوازند " ، بد می نوازند
آنها که باید همراهم باشند، "سد راهم می باشند"
"آنها که باید دستم بفشارند" ، مرا می فشارند
آنها که باید دستم بگیرند، پایم می گیرند
آنها که باید چراغ راهم باشند، سنگ راهم شده اند
آنها که باید امیدم باشند، ناامیدم می کنند
آنها که باید حمایتم کنند، تضعیفم می کنند
آنها که باید در برابر دشمن بایستند، در برابرمن ایستاده اند
آنها که باید مرهم باشند، زخمند
آنها که باید درمان باشند، دردند
آنها که باید بر دردم مویه کنند، می خندند
آنها که باید بیدار شوند، خفته اند
آنها که باید با من فریاد کنند، خموشند
آنها که باید برخیزند، بنشسته اند
"آنها که باید حق شناسی کنند، حق کشی می کنند"
آنها که باید ستایشم کنند، سرزنشم می کنند
بیچاره کسی که دل به غیر تو بندد و چشم به دیگری داشته باشد
و خوشا به حال کسی که جز تو ندارد و جز تو نشناسد و جز تو نخواند
1/1/1390 دکتر مهدی خزعلی
بـاغ قـشنـگ آرزوهـا
★☆★ஜ════ஜ۩۩ஜ════ஜ



ஜ═══ஜ۩۩ஜ═══ஜ★☆★
شَـبی اَز پُـشتِ یـک تـَنـهایـی نَـمنـاک و بـارانـی
تـو را با لَــهجه ئ گـُل هـای نـیلوفَر صـدا کَردم
تـَمام شَـب بـرائ بـا طـراوَت مـانـدَنِ بـاغ قَـشَنـگِ
آرِزوهــــایَــت دُعــــــا کـَـردَم ......
پَس ازِ یک جُستُجوی نُقره ای دَرکوچِه های آبی اِحساس
تو را از بِین گُل هایی کهِ دَر تَنهایی اَم روییدِه اند
با حَسرَت خاصی جُدا کَردَم .
وَ تو دَر پاسُخِ آبی تَرین موج تَمنای دِلَم گُفتی :
دِلَم حیران و سَرگَردانِ چِشمانیست رویایی
وَ مَن تَنها بَرای دیدَن زیبایی آن چَشم ها
تو را دَر دَشتی اَز تَنهایی و حَسرَت رَها کَردم
هَمین بود آخَرین حَرفَت .........
وَ مَن بَعد اَز عُبورِ تَلخ و غَمگینَت ، حَریم چِشمهایَم را
به روی اَشکی اَزجِنسِ غُروب ساکِت و نارِنجی خورشید
وا کَردم وَ مَن نِمی دانَم چِرا رَفتی ؟
نِمی دانَم چِرا ، شایَد خَطا کَردم ، نِمی دانَم
وَ تو بی آن کهِ فِکر غُربَتِ چِشمانِ مَن باشی ... ؟
نِمی دانَم کُجا ؟! تا کِی ؟! برای چهِ ؟! وَلی رَفتی ...
وَ بَعد اَز رَفتَنَت باران چهِ مَعصومانهِ می بارید .
نِمی دانَم چَرا ؟شاید بهِ رَسم و عادَت پَروانِگی مان .
بازبَرای شادی وخوشبَختی باغِ قَشَنگِ آرزوهایَت دُعا کَردَم .
★☆★ஜ════ஜ۩۩ஜ════ஜ



ஜ═══ஜ۩۩ஜ═══ஜ★☆★
نامه ای به خدا
بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده!
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی
- بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
- اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
- بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت(دزدید) و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
آیا واقعیته ؟
تراوش های ذهن
دیدن آخرین قطره پر لیوان
اگه راهی نباشه خودم می سازم
حاصل پندار نیک رفتار نیکه .
★ خدا چراغی به او داد ★
![]()

خدا چراغی به او داد

روز قسمت بود ، خدا هستی را قسمت می کرد . خدا گفت : چیزی از من بخواهید هر چه که باشد شما را خواهم داد
سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا که خداوند بسیار بخشنده است .
و
هر که آمد چیزی خواست یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی
جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی
آسمان را .
دراین
میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : خدایا من چیز زیادی از این هستی
نمی خواهم نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی نه آسمان و
نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده .
و خدا کمی نور به او داد .
نام او کرم شب تاب شد .
خدا گفت : آن نوری که با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد . تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .
هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است .

![]()
![]()
بدون که . . .
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط می خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می کنم، چه احساسی دارم . . .
منبع : نامعلوم
عینک ذهن
گاه یک تصویر چقدر زیبا می تواند، مفاهیمِ عمیق فلسفی و معرفت شناسی را نشان دهد.
نظریه «عینک ذهن» کانت، همه تلاشش را کرده تا همین نکته کاریکاتور را توضیح دهد.
قصه ی این کرگدن، قصه ی ماست؛
ما شاخی جلوی چشمانمان نداریم که با آن، همه جهان را در دو طرفِ یک شاخ ببینیم
اما ذهنمان پر است از پیشفرض ها و پیش داوری ها...
همه ما تصور می کنیم که بی طرفانه قضاوت می کنیم و منطبق با واقع...ا
مثلِ همین کرگدنِ رئالیست!
مثل او تصور می کنیم، که میانِ همه جهان شاخی است زیبا
و جهان دو نیمه
است: نیمی این سوی شاخ، نیمی آن سوی شاخ
غافل از اینکه به ذهنمان عینکی است، نادیده!
قضاوت، کار سختی است...ا
قضاوت در هر کاری...ا
التماس دعا .
★ ماه رمضان و کوله باری از گناه ★
شعربزرگان
قصد من
فریب خودم نیست دل پذیر!
قصد من
فریب خودم نیست.
اگر لب ها دروغ می گویند
از دست های تو راستی هویداست
و من از دست های توست که سخن می گویم.
بر هر سبزه خون دیدم
در هر خنده درد دیدم
تو طلوع می کنی من مجاب می شوم
من فریاد می زنم
و راحت می شوم.
من زندگیم را خواب می بینم
من رویا هایم را زندگی می کنم
من حقیقت را زندگی می کنم.
قصد من
فریب خودم نیست دل پذیر!
قصد من
فریب خودم نیست.
بهار دیگر – احمد شاملو

مهمونی
فردا اذان صبح مهمونی شروع میشه! همه اتون رو فردا شب پای سفره افطار میبینم...
راستی! میدونم یادتون نرفته ولی توبه و اخلاص و ترک محرمات رو بذار تو ساکت یه جا دم دستت! و راستی شماره دو! حالا که یه مهمونی میریم که دست و پای شیطون بسته است تا میتونیم به خدا نزدیکتر بشیم و برا هم دعا کنیم!
التماس دعا
شعری از جامی بزرگ
پدري با پسري گفت به قهر
که تو آدم نشوي جان پدر
حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم سر
دل فرزند از اين حرف شکست
بي خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والايي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمده از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غايت خودخواهي و کبر
نظر افکند به سراپاي پدر
گفت گفتي که تو آدم نشوي
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پير
خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در
من نگفتم که تو حاکم نشوي»
« گفتم آدم نشوي جان پدر
جامي













دستهایمان را به نشانه ی دوستی بی حد در دست هم می نهیم برای گفتن ناگفته هایی که باید گفته شود .