از در ورودی که وارد میشی و عظمت ساختمون ، معماری ، نقشهای زیبای هندسی که آذین شده با هنر اصیل ایرانی ، یعنی کاشیکاری و نقشهای زیبایی که از نقشهای معروفی چون ترنج ، شکار آهو ، گلدانی ، لیلی و مجنون ، سربازان هخامنشی ، شیر و خورشید ، و ... در خشت خشت آجرهایی که به دست استادان بنا و معمار و کارگر روی هم نشسته این حس تو وجودت میاد که افتخار کنی به داشته های کهن ایرانی.وقتی با دوست همراهت گشت میزنی توی باغ زیبای بنا ، خودت رو جای اون شاه میذاری که روزی با افتخار بر اریکه سلطنت نشسته بود .
یاد هنر همیشه زنده یاد علی حاتمی میافتی که چه زیبا طهران قدیم رو در قاب جعبه جادو به تماشا گذاشت .
یاد صدای دلربای شوریده محمد صالح اعلا میافتی که چه شیرین از حیاط و هشتی های خونه خان باجی صحبت میکرد میافتی .
یاد اون حیاط قدیمی میافتی که مادر تو باغچه اش نعنا و ریحون و شاهی و جعفری کاشته بود و عصرها رو بالکن می نشستید و با اون شلنگ راه راه قرمز سفید که عشق آقاجون بود ، شبنم بارون می کرد سبزی هارو و عطرشون رو تو فضا غوطه ور می کرد .
وقتی به اشتباه و بدون هیچ راهنمایی که تو باغ دیده نمیشه سرک میکشی تو تالار آیینه ، تازه می فهمی که چه حسی داشته شبهای بدون لامپ با یک شمع چه محفل هایی رو پرنور میکرده و چه شب بیداری هارو به آدم هدیه می کرد .
وقتی نگاهت به درهای چوبی بزرگی که روی یک لولای چفتی می چرخی تازه بوی عطر چوب رو می تونی مجسم کنی . وقتی که لمس می کنی دق الباب رو یکدفعه پرت میشه تو سالهای قدیم قدیمی و بوی آبی که فروشنده های محل برای سرچراغیشون جلوی مغازه ها ریختند و با بوی خاک که یکی میشه تازه بوی زندگی رو می تونی لمس کنی .
وقتی مادر رو می کنه به ماه بانو ( در فیلم مادر همیشه زنده یاد علی حاتمی ) و میگه اون شربت سکنجبین رو بیار بده به طلعت ( که حامله است ) تا سردیش نکنه ، تازه لذت محبت رو تو همون سکنجبینی که دیگه نیست می بینی .
عظمت تخت مرمر رو که می بینی که چه استادانه روش تراش خورده و اشعار زیبایی روش حک شده ، نقش دلت رو می بینی که چه عاشقونه داره پرواز می کنه به گذشته .
حوض آبی لاجوردی رنگی که به عقیده ایرانیان مظهر پاکی و نعمته با یک هندونه خوشرنگ آخ که چه منظره ای رو بوجود میاره . وقتی که بچه ها دورش می چرخند و بعضی وقتها دستی تو آب می کنند و به سمت هم می پاشند ، دونه دونه قطره هاش لبریز میشه از یک رنگین کمون هزار رنگ که تو هر رنگش میشه فریاد زد که بودن یک چیز دیگست .
و وقتی صدای عزیز تو حیاط می پیچه که ای مواظب باشید نچایید مثل یک دست نوازشگریه که با اونکه بازدارندست اما انگار حولمون میده برای ادامه دادنش .
وقتی تو مستراحش پا میذاری تازه می فهمی مستراح رفتن بدون رنگ فلور و سقف کاذب چه لذتی داره ، وقتی سقف کاهگلیش که از بالای دریچه درش بادی که میون درختها چرخ زده و میاد تو و به سقف کاهگلیش میشینه تازه می فهمی که اینجایی که شاید بخندی به حرفم که میگم چه حالی میده چجوری بوده وقتی که سنگ مستراحش هم براساس یه عقیده ها و فرمولهایی ساخته شده تازه می فهمی که این هم یکی از جاهای خاطره انگیزه زندگیه .
چای همیشه دم عزیز ، خستگی درکن آقاجون بود که تو نعلبکی می ریخت از استکان کمر باریک ناصری و چه با لذت می خورد که این لذتش آدم رو وسوسه میکرد برای خواستن یک چایی از عزیز حتی در قبال شنیدن این جمله و نیشخند زدن بعضیا که زیاد نخور شب جاتو خیس نکنی .
یخدونی که یخچالمون بود ، سبویی که آبسردکنمون بود ، اجاق دستی ای که هم بخاریمون بود هم غذا داغ کنمون بود ، ... ، صفای با هم بودن هم واس خودش صفایی بود .