آسمون بی ستاره

کنار برکه روی یک تخته سنگ ، غرق در رویای زیبای عشق بازیه دو قو نشسته بود . با خرده سنگهایی که کنار برکه افتاده بود و دونه دونه درون آب زلال و بدون موج می انداخت ، امواجی بوجود میاورد که مثل تشعشعات خورشید که از منبعش خارج میشه بزرگ و بزرگتر میشد .

باد هم سوسوکنان صورتش رو نوازش میداد و علاوه بر صورتش ،امواجی هم بر روی آب بوجود میاورد . براش هیچ معنی ای نداشت تنهایی . شاید تا به حال با هم بودن رو حس نکرده بود یا اگر هم حس کرده بود معنی اون حس رو نفهمیده بود .

نگاهش رو به آسمون کرد . بازهم با هم بودن رو دید .باهم بودن دو کبوتر که چه عاشقونه جولان میدادند تو آسمون آبی بالای برکه . رویاهاش سیاه و سفید یا رنگی بود . سرش رو به آسمون و دستش دونه دونه ریگهارو نثار آب برکه میکرد . بازهم خندید از با هم بودنها . خنده ای پرمعنی همراه با بی معنی .

گردنش رو کمی تکون داد و از خستگی قلنجشو شکست و چشمش به درون آب افتاد و دنبال بازی ماهیهارو دید که باله هاشون رو چه مواجبار تو آب تکون تکون میدادند و با فریاد بی صداشون برای همدیگه شعر می خوندند .

خسته از نشستن خزید به زیر درخت بیدی که همون نزدیکی برکه بود و آروم چشاش رو لای شاخ و برگ درخت بازی داد و چشمش به لونه گنجشکی خورد که داشت به جوجه های تازه از تخم دراومدش غذا میداد .

آهی کشید و بخواب رفت .

خوابی دید از دیده های اونروزش از آرزوهای محالش ، تو همین گیرواگیر فرشته ای رو دید که کنارش نشسته و آروم بهش میگه پاشو ، پاشو دست بردار از این خواب و خیالا ،پاشو باید بریم . پاشو این یک تقدیره که باید تنها باشیم ، تقدیر شما دیوها و ما فرشته ها تنهاییه ، اما بدون تنهایی هم واس خودش یک نوع باهم بودنه.

امروز... امشب...

امروز خورشید مرد... اما نگرانش نباش! فردا که خدا روز رو reset کرد، دوباره در میاد!!

امروز بارون اومد... شست و تمیز کرد... همه چی رو...

امروز ساعت از حرکت ایستاد!! مسخ کدوم فکر؟ کدوم خیال دست نیافتنی؟؟

امروز توی سوز باد و برگهای رقصان پژمرده، پرنده ای زیبا میخوند... چرا؟ نوید بهار میداد؟ یکم زود نیست؟

امشب تزلزلی بود بین رفتن و موندن...

امشب زنده شد... سر از قبر فراموشی درآورد... مقایسه بی‌رحمانه‌‌ای شد...

امشب دوباره تهدید آمیز فریاد زد... نه... دیگه نه...

مدتی هست بشارتم میدن به اومدن تو!! به گمونم خودم رو چنان تو آغوشت رها کنم که هیچ کابوسی نتونه جدامون کنه... مدت زیادیه منتظرم بیای... قبل از اونکه خستگی به این بیقراری دراز مدت چیره بشه، بیا... بیا...

کاخ گلستان و خاطره ها

از در ورودی که وارد میشی و عظمت ساختمون ، معماری ، نقشهای زیبای هندسی که آذین شده با هنر اصیل ایرانی ، یعنی کاشیکاری و نقشهای زیبایی که از نقشهای معروفی چون ترنج ، شکار آهو ، گلدانی ، لیلی و مجنون ، سربازان هخامنشی ، شیر و خورشید ، و ... در خشت خشت آجرهایی که به دست استادان بنا و معمار و کارگر روی هم نشسته این حس تو وجودت میاد که افتخار کنی به داشته های کهن ایرانی.

وقتی با دوست همراهت گشت میزنی توی باغ زیبای بنا ، خودت رو جای اون شاه میذاری که روزی با افتخار بر اریکه سلطنت نشسته بود .

یاد هنر همیشه زنده یاد علی حاتمی میافتی که چه زیبا طهران قدیم رو در قاب جعبه جادو به تماشا گذاشت .

یاد صدای دلربای شوریده محمد صالح اعلا میافتی که چه شیرین از حیاط و هشتی های خونه خان باجی صحبت میکرد میافتی .

یاد اون حیاط قدیمی میافتی که مادر تو باغچه اش نعنا و ریحون و شاهی و جعفری کاشته بود و عصرها رو بالکن می نشستید و با اون شلنگ راه راه قرمز سفید که عشق آقاجون بود ، شبنم بارون می کرد سبزی هارو و عطرشون رو تو فضا غوطه ور می کرد .

وقتی به اشتباه و بدون هیچ راهنمایی که تو باغ دیده نمیشه سرک میکشی تو تالار آیینه ، تازه می فهمی که چه حسی داشته شبهای بدون لامپ با یک شمع چه محفل هایی رو پرنور میکرده و چه شب بیداری هارو به آدم هدیه می کرد .

وقتی نگاهت به درهای چوبی بزرگی که روی یک لولای چفتی می چرخی تازه بوی عطر چوب رو می تونی مجسم کنی . وقتی که لمس می کنی دق الباب رو یکدفعه پرت میشه تو سالهای قدیم قدیمی و بوی آبی که فروشنده های محل برای سرچراغیشون جلوی مغازه ها ریختند و با بوی خاک که یکی میشه تازه بوی زندگی رو می تونی لمس کنی .

وقتی مادر رو می کنه به ماه بانو ( در فیلم مادر همیشه زنده یاد علی حاتمی ) و میگه اون شربت سکنجبین رو بیار بده به طلعت ( که حامله است ) تا سردیش نکنه ، تازه لذت محبت رو تو همون سکنجبینی که دیگه نیست می بینی .

عظمت تخت مرمر رو که می بینی که چه استادانه روش تراش خورده و اشعار زیبایی روش حک شده ، نقش دلت رو می بینی که چه عاشقونه داره پرواز می کنه به گذشته .

حوض آبی لاجوردی رنگی که به عقیده ایرانیان مظهر پاکی و نعمته با یک هندونه خوشرنگ آخ که چه منظره ای رو بوجود میاره . وقتی که بچه ها دورش می چرخند و بعضی وقتها دستی تو آب می کنند و به سمت هم می پاشند ، دونه دونه قطره هاش لبریز میشه از یک رنگین کمون هزار رنگ که تو هر رنگش میشه فریاد زد که بودن یک چیز دیگست .

و وقتی صدای عزیز تو حیاط می پیچه که ای مواظب باشید نچایید مثل یک دست نوازشگریه که با اونکه بازدارندست اما انگار حولمون میده برای ادامه دادنش .

وقتی تو مستراحش پا میذاری تازه می فهمی مستراح رفتن بدون رنگ فلور و سقف کاذب چه لذتی داره ، وقتی سقف کاهگلیش که از بالای دریچه درش بادی که میون درختها چرخ زده و میاد تو و به سقف کاهگلیش میشینه تازه می فهمی که اینجایی که شاید بخندی به حرفم که میگم چه حالی میده چجوری بوده وقتی که سنگ مستراحش هم براساس یه عقیده ها و فرمولهایی ساخته شده تازه می فهمی که این هم یکی از جاهای خاطره انگیزه زندگیه .

چای همیشه دم عزیز ، خستگی درکن آقاجون بود که تو نعلبکی می ریخت از استکان کمر باریک ناصری و چه با لذت می خورد که این لذتش آدم رو وسوسه میکرد برای خواستن یک چایی از عزیز حتی در قبال شنیدن این جمله و نیشخند زدن بعضیا که زیاد نخور شب جاتو خیس نکنی .

یخدونی که یخچالمون بود ، سبویی که آبسردکنمون بود ، اجاق دستی ای که هم بخاریمون بود هم غذا داغ کنمون بود ،  ... ، صفای با هم بودن هم واس خودش صفایی بود .

ادامه نوشته

پدر و مادر

سلام
یه مدتی داشتم به تمام روابطمون فک میکردم
توی این مدتی که تنها بودم و هنوزم هستم داشتم به تنهاییهام  فک میکردم
و به این نتیجه رسیدم وقتی ادم  پدر و مادرش کنارش نباشن همیشه احساس پوچی و بی هدفی میکنه
مثل این  4 هفته ای که  پدر و مادرم کنارم نیستن و به مسافرت رفتن
انگار کاملا بلاتکلیفی و نمی تونی هیچ کاری انجام بدی
هر کدوم از اعضا خانواده مثل خواهر و برادر نمی تونن جای پدر و مادرو پر کنن
توی این  چند هفته  دو سه روز  خودمو به  پدر و مادرم رسوندم  و به آرامش قبلیم رسیدم ولی زود تموم شد
شاید اول که می خوان برن  شوق داری که تنها میشیم  و دور از تمام  دستورات و  عقایدشون میتونیم یک هوایی تازه کنیم ولی بعد از رفتنشون کاملا احساس پوچی میکنیم
حالا درسته که شاید روابطمون باهاشون خیلی عالی نباشه ولی باید اینو بدونن که واقعا بهشون احتیاج داریم توی همه ی  کارها

اگر تنهاترین تنها شوم

                                باز خدا هست

تو مهربان آسیب ناپذیر من هستی

                                             ای پناهگاه ابدی من

تو میتوانی جانشین تمام بی‌پناهی‌ها شوی...

دکتر علی شریعتی