برتر از پرواز

دریچه ی باز قفس بر تازگی باغ ها سر انگیز است.

اما،بال از جنبش رسته است.

وسوسه ی چمن ها بیهوده است.

میان پرنده و پرواز،فراموشی بال و پر است.

در چشم پرنده قطره ی  بینایی است:

ساقه به بالا می رود،میوه فرو می افتد.دگرگونی غمناک است.

نور،آلودگی است.نوسان،آلودگی است.رفتن،آلودگی.

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.

چشمانش پرتو میوه ها را می راند.

سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است.

سر شاری اش قفس را می لرزاند.

نسیم،هوا را می شکند:دریچه قفس بی تاب است.

شهامت

"یک پایان تلخ بهتر از یک تلخ بی پایانه..."

قسمتی از دیالوگ فیلم درباره الی و در خور تامل! فیلم رو نقد نمیکنم ولی توی سینمای ما جای این جور فیلم ها خیلی خالی بود! خدا رو شکر که یه قدم برداشته شد!

بگذریم!

شهامت میخواد تا آدم بتونه  این تلخی رو قبول کنه تا بعدا بهتری داشته باشه! ماها بلد نیستیم نه بگیم! یه سیکل معیوب رو نگه میدارم... چرا؟ پذیرش واقعیاتمون خیلی بده! از بدترین راههای موجود انتخاب میکنیم!!!!!! با هم بد حرف میزنیم! اعصاب نداریم! از همه طلب کاریم! از هم راحت نمیگذریم...نمی بخشیم!!! نقد و مرده پرستی و حرف زیاد اما عمل و تلاش و ... کم!

هر وقت کسی میخواد چیزی رو شروع کنه یا راه تازه درست کنه مشکلات زیادی رو باید تحمل کنه ولی نفرات بعدی که تو این راه هستند مشکلاتشون کمتره خیلی کمتر!

از یه جا باید این سیکل قطع بشه... درست بشه! هر کس باید از خودش شروع کنه! کجا داریم میریم؟! خودم از همه بدتر... ولی شروع کردم! شروع کردم خودم رو آنالیز کردن... عیبام رو پیدا کردن و برطرف کردن... تو هم میای؟ میای کمک کنی به من... به خودت... به بقیه... برای داشتن فردایی بهتر؟ دستتت رو به من میدی؟

آیا خداوند فراموشمان کرده است!

کوهنوردی می‌ خواست به قله بلندی صعود کند. پس از سال‌های سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.

 The image “http://www.imageurlhost.com/images/9lxhh9o3gyseeum1fdke.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت ، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد.

داشت فکر می ‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !

ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟

- نجاتم بده خدای من!

- واقعا" فکر می ‌کنی می‌توانم نجاتت دهم؟

- البته ! تو تنها کسی هستی که می‌ توانی مرا نجات دهی.

- پس آن طناب دور کمرت را ببّر!

و بعد سکوت عمیقی همه جا را فراگرفت.

اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دورکمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت...

من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاریکی ‌چسبیدیم به خیال نجات ؟

تا حالا چه قدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟ یکبار امتحان کنیم؛بیایید طناب رو رها کنیم ...

 

کوچک نوشته

آواز تنهایی

صدای فریادیست

که بانگ بر می آورد از دل

برای رهایی