تو

خورشید هراسان

                   رنگ پریده تابید.

دستی پنهان

                  قلبم را فشرد.

یادی دردناک

                بر من گذر کرد.

 

نمی‌دانستم در دریای امید
گم گشته‌ام
نمی‌خواستم
نوح واقعیت غرقم کرد
عیسی وجودت کورم کرد
و موسی زمان،
اراده اژده‌هایی‌ام را چوبی خشکیده نمود
اینجا، کنار این کتاب مکتوب
از ازل
تا ابد... تو را می‌خوانم

داستان عشق دستمال کاغذی و اشک!

 

دستمال كاغذي به اشك گفت:

 
قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.